|
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند سهراب سپهری
گیتار من
برای علی ساحر الوان شاد بیژن باران
نگاهت
نگاه تو بر در است
غروب پاییز
دلم خون شد از این افسرده پاییز ای شب
هان ای شب شوم وحشت انگیز
در کنار رودخانه
در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.
شب پره ی ساحل نزدیک
چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاریک
هنوزم دلواپسی، هنوزم دلواپسم ساده نبود گذشتنم همیشه دلم می خواس به خيالم كه تو دنيا واسه تو عزيزترينم آسمون ها زير پامه اگه با تو رو زمينم به خيالم كه تو با من يه هميشه آشنايي به خيالم كه تو با من ديكه از همه جدايي من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني اين ديگه يه التماس من مي خوام اينو بدوني من و تو چه بي كسيم وقتي تكيه مون به باد بد و خوب زندگي منو دست گريه داده اي عزيز هم قبيله با تو من يه سرزمينم تا به فرداي دوباره با تو هم قسم ترينم من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني اين ديگه يه التماس من ميخوام بياي بموني بد وخوبمون يكي دست تو، تو دست من بود خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود با تو هم قصه ي دردم هم صدا تر از هميشه دو تا هم خون قديمي از يه خاكيم و يه ريشه من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني اين ديگه يه التماس من مي خوام بياي بموني می دانی با این غرور بلندت در بقعه های ساکت بودن
بارن میاد تو ایوونا شاعر : شهرزاد مغروری کاش می شد میان من و تو خلاصه هرچه میخواهد دل تنگت بگو... اهل ِ نفرین نبودم .... خودت میدونی فانوسکهای بی تحمل ..... یه دشت ِ سرد و خالی از گل در این شب بارانی یاران که سفر کردند
خدایا اندُهت را با من قسمت کن ای روی آبسالی همه این دریا ها چگونه دوست بدارم سپیدار را آه
نگاهم کن نگاهم کن نگاهم کن . از نگاه پنجره از پنجره كه بيرون را نگاه كني بوسه هايت ، جنس باران تو تنها آنجا بنشین و بیندیش دلم آزرد، شکست ---------------------------------------------------------- یادش به خیر
قسمت ما قسمت ما اینه بریم ،از هم دیگه جدا بشیم
تو شهر عشق و عاشقی راهی ناکجا بشیم قسمت ما اینه عزیز تو بازیای روزگار از مشکلا دم نزنیم،بسوزیم و تباه بشیم تو روزگار که عاقشی جرم قشنگی عزیز غم را به دوش بکشیم، تنها مثل خدا بشیم قسمت ما اینه عزیز از بدی ها دم نزنیم تا که یه روز با عاشقا فریاد بی صدا بشیم باید که شادی بکنیم ،گلای عشق را بچینیم حتی اگه تو راهمون بمیریم و فدا بشیم یک نفر بود همان که دستی تکان داد وُ پنجره را بستی وُ رفتی یعنی خداحافظ. رفتی بی نگاهی به غباری که بربهار ِ زرد نشست و قصه ی تلخ شب های زمستان شروع شد: یکی بود یکی نبود... رفتی اما آن دست های سرد هنوز هم اشک نبودنت را دانه دانه می کارند در شوره زار تنهایی. خارستانِ کویر چه سرخ می کشد تمنای چیدن گرم ترین فصلت را . . . و درد زبانه می کشد در برهوتی به اندازه ی تمام ثانیه های بی تو. تیک تاک تیک تیک ساعت نبودن هایت را ثانیه به ثانیه به رخم می کشد کجای این شهر دور از من ایستاده ای؟ دلم تنگ است این روزها صدای خوبت می پیچد لابلای پرده های تنهایی دستانم اما خالیست از حجم دستانت تو را می خواهم برای همیشه وقتی که هستی خزان راه خانه ام را گم می کند با تو فقط بهار نفس می کشد مهربانم ببار نباشی، تشنگی پایان ندارد. دیوار به گرد آرزوهامان چرا دیوار می خواهند چرا بر آسمانهامان شب تبدار می خواهند چرا آنها نمی دانند که ما فرزند خورشیدیم طلوع صبح فردا را سیاه و تار می خواهند کسی دیگر نمی خواهد غزلهای دعامان را به جای کلبه بودن، فقط آوار می خواهند نهال آرزوها را به دشت خشک می کارند کبوتر های دنیا را به روی دار می خواهند چرا آنها نمی گویند نشان راه رفتن را به تاولهای پاهامان دوباره خار می خواهند بیا تا پر زنیم اینجا کسی ما را نمی فهمد که اینجا صبح فردا را سیاه و تار می خواهند. وقتی که هستی طلوع که می کنی شب می گریزد چه فرقی می کند ماه باشی یا خورشید نازنینم تردید را به شب سپرده ام یقین را به اعجاز بودنت سبز می شوم از نو بهار می جوشد در رگ هایم نگاهم را به پنجره ی نگاهت دلم را به ضریح آیه هایت گره زده ام و می دانم که می مانی آسمان این حوالی هیچگاه ابری نیست. دست هایم را روی پوست تبدار شب می کشم و نگاهم را به چشمان تنهاییم می دوزم صدایی نیست اگر شنیدی رگبار ِتنهایی من است که قطره قطره می شود بر رخسار کبود فاصله خوابی یا بیدار؟ نمی دانم در کدام بُعد زمان در سفری زمان نمی شناسد این دل وقتی که همه ی ساعت ها با رفتنت خوابیدند و پنجره ها مردند در بُهت خداحافظیت. چشمانت را می بندی؟ گوش هایت را هم ؟ بافتم تمام زنجیرهای دلتنگیم را تاب دیدن نداشتی پشت کدام کوه فراموشی پیدایشان کنم؟ خسته ام از همه ی فاصله های بی رحم از بزرگ ترین اشتباه خلقت از خودم از دستانم که حسرت دستانت را قندیل می بندند از لیوان خالی باورم . این شب لعنتی مرا می کُشد وُ ماهم نمی شوی می دانم شعرهایم همیشه بوی غم می دهد بهشت که بغض ندارد اما این حنجره جز بغض نمی شناسد شاعر.
بی تو توانم نیست بی تو ای رویای آواز سحرگاهی بی تو تابم نیست بی تو ای اجبار دور از لحظه ها بی تو حرفی نیست تا کلامم پر کشد در اوج تنهایی بی تو گویی آسمان خالیست خنده های آفتاب از فرط تنهاییست بی تو جانی نیست بی تو ای طوفان گه دریای آرامم بی تو اوجی نیست بی تو ای در سر پر از پرواز آزادی بی تو عشقی نیست تا شود روشن گه شبهای شیرینم بی تو گویی تیرگی جاریست آرزوی آسمان انگار یک شب آرام ومهتابیست یاد داری که به سنگی لب دریا گفتیم زندگی خاطره ی بودن وعاشق شدن است زندگی جاده ای پر غوغاست زندگی بودن و باهم شدن است یاد داری که چو بر ماسه ی ساحل هر دو نام من نام تو را حک کردیم مد دریا اثر از آن نگذاشت دل خود از ره عشق بی سبب رد کردیم یاد داری که برآن سنگ لب دریا ما نام خود تا به ابد حک کردیم تا بگوییم که ما مدتی هست که دلداده و مست با دلی پر غوغا به هم عادت کردیم یادها یاد ومن اما بی تو تا به امروز چنین سر کردم بر سر سنگ صبورم رفتم با دلی پر اندوه با تنی خسته وسرد یا نگاهی آرام جامه ی غم ز دل پر دردم به تنش بر کردم عاقبت طاقت این سنگ شکست جز شکستن نشدش چاره ی درد نام ما نیست بر آن سنگ ولی شعله ی یاد تو در خاطر من تا به امروز نشد هرگز سرد باز هم خواب تو را میبینم تا ابد در دل من می مانی بی وفا رسم وفاداری نیست تو که از درد وغمم می دانی من شنیدم که در آزادی عشق زندگی خاطره ی بودن نیست زندگی بی تو و بی هم شدن است زندگی عاشقی و سادگی و تنهاییست از تو حرف می زنم
من از این شعر شادمهر خیلی خوشم میاد عادت آغوشتو به غير من به روي هيشكي وا نكن
چو بستي در به روي من ، به كوي صبر رو كردم خيالت ساده دل تر بود و با ما از تو يك رو تر چرا رو در تو آرم من كه خود را گم كنم در تو ؟! فشردم با همه مستي به دل سنگ صبوري را فرود آ اي عزيز دل ، كه من از نقش غير تو صفايي بود ديشب با خيالت خلوت ما را ملول از ناله ي بلبل مشو ، اي باغبان رفتم تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي حراج عشق و تاراج جواني ، وحشت پيري از اين پس شهريارا ، ما و از مردم رميدن ها " استاد شهريار " شکایت هجران
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش گم گشته ی دیار محبت کجا رود ؟! عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد در کار عشق او که جهانیش مدعی است جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام " هوشنگ ابتهاج " بوسه ! رسيد لب به لب و بوسه هاي ناب زديم " فاضل نظري " نشد! بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟! بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق ! با عشق ممکن است تمام محال ها... خطي كشيد روي تمام سوالها تعريفها ، معادلهها ، احتمالها خطي كشيد روي تساوي عقل و عشق خطي دگــر به قـاعدهها و مثـــالها خطي دگر كشيد به قانون خويشتن قانون لحظهها و زمانها و سالها از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد خطي به روي دفتــــر خطها و خـــالها خطها به هم رسيد و به يك جمله ختم شد با عشق ممكن است تمام مــحـــالها
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید. چرا مرا شکستی ؟چرا؟ اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟ چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟ زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم. خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم. چرا این چنین شد/؟چرا؟ من که بودم؟ که هستم به کجا دارم می روم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * امروز هم گذشت یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
|
About![]()
سلام من مدیر وبلاگ هستم Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
" و خدایی که در این نزدیکی هست "
" ابزار وبلاگ نویسان ایرانی " |