تبليغاتX
هیچکسی مثل تو نبود

هیچکسی مثل تو نبود

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

 
شب سلیس است و یکدست و باز 


 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند


پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم


گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را


چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا


و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد


و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند


پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

                                                                                                       سهراب سپهری

 

عكس عاشقانه فوق العاده زیبا

 گیتار من

 

برای علی ساحر الوان شاد
گیتار من گرد و کشیده
کنارمهتاب پنجره
با صافی حنجره
تارهای معطر رسا
سینه پرصدا
و تاری حفره میانی.

گیتارمن با دوایر تزیین به گردن
سینه محدب غرور، باریک کمر- با مامن جادار زیر
بندینه مشکی حائل بدن.

گیتارمن زیبا و خوش تراش.
یادآورنسلهای گمشده باستان
پر از رنگهای تند دلنشین کویر و کوهستان
پر از رنگهای آرام دریا و آسمان
پراز هوای تازه و نور
پر از هیجان و شور.
ذهن با وفای او پر از یادهای شیرین و دور.
ارواح رفتگان را حاضر کند در اتاق من:

"مراببوس! مراببوس!
دخترزیبا امشب برتو مهمانم.
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری برلب من.
دختر زیبا! از برق نگاه تو .."
گلنراقی: آخرین بوسه- طنین تاریخی در شاخه های تبریزی تابستان خشم.

دقایقی گذرد:
"مهتاب، ای مونس عاشقان، روشنایی آسمان.."
ویگن: مهتاب- تکرار خاطرات شبهای سور شهر.

زمانی دگر:
"تو دریای من بودی! آغوش وا کن!
که میخواهد این مرغ زیبا بمیرد."
مهرپویا: قوی زیبا- بازآوار یادهای تلخ اجتماع.

دمی بعد:
"وقتی چلچله ها میرن/ به سفر های دورادور
از تو میپرسم، چو هر یک/ میکنند از بامم عبور"
اصلانی: عبور - ترنم خفیف هجرت بافقهای دور.

گرمی موسیقی تنهایی را
در ضیافت خیال کند مسحور.

زیر چادر شب شکوفان نیلی سپهر
با انحنای دل پذیر، روی زانو در بغلم غنوده او.
با زمزمه ی پر تمنای نیمه شب
انگشت به تارهای مویش:
دست بر بدن صاف جادویش
تا در ارتعاش عشوه و عشق
شکسته شود سکوت شب.

من دیوانه اویم، اسیر گیسو ی پر حالتش.
در رقص موجی گرمی زایش
در دوران دوایر سماع و سکرش
مضراب شصتم حواشی پل خرکش:
زخمه ها، ارتعاش، ناله
کف بر محدب کشاله.

گیتار من معشوق پرشور و پر طراوت.
فشرده در برم: دست بر کمانه کمرش
با لولای عشق: قلب من و او، گیلاس دو قلو.
انگشت روی پوست در نوسان رقص
این صدای اوست از رخوت من
یا رعشه من است از نوای او?
اوست مرا میخواند بخود
یا منم اورا بخود میکشم
یا هر دو در جذبه وحدت عشق?

                                                                                   بیژن باران

      

 نگاهت

 

نگاه تو بر در است
با یاد پنجره باز رو بباغ، هوای تازه،
خورشید تابان، پرنده ی خوانای عاشق
بر همیشگی سبزی شاخه سرو.

نگاه تو بزندگی بجامانده
در چشم رفیقان عشق،
شکوفانی سرخ نسترن تابستان
منگوله های میوه مهرگان باغبان
دانه جو در خاک خوب
اندیشه و بازوی کار بهار.

نگاه تو از زندگی گذرد-
با عبور از اعصار
به کویر و کوهسار.
نگاه تو نگاه تاریخ است
تو در نگاه کودک امروز
نگرانی دیرین امروز، وعده روشنی فردا،
در آسمان شفاف هدیه داری.

نگاه تو زنده است-
در پرواز باز پشتک کامل کبوتر در نیلی آسمان
شنای خیس ماهیان رود ورود دریا،
اندیشه مرور دیروز انسان فردا.

http://i37.tinypic.com/2ed4ahs.jpg

غروب پاییز

 

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
 افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سقف ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبناک
به هر سیلی گلی افتاده بر خاک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
آهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
 فرود آید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خاک
غبار از چهره گل ها می کنی پاک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن
  

ای شب

 

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
 یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
 کز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست که در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه کنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یک ره و فسانه
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشکست دلم ز بی قراری
 کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
 آنجا که بکوفت باد بر در
 و آنجا که بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مکدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری که گرفته یار در بر
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 کز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شکل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتکاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 کز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
 شد محو یکان یکان ستاره
 تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
 کز شومی گردش زمانه
 یکدم کمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار که چشم ها ببندد
 کمتر به من این جهان بخندد 

 

در کنار رودخانه

 

در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.
روز، روز آفتابی است.
صحنه ی آییش گرم است.
 
سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار رودخانه.
 
در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
آفتاب من
روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
یا شتاب من،
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه

شب پره ی ساحل نزدیک

 

چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاریک
شب پره ی ساحل نزدیک
دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.
 
شب پره ی ساحل نزدیک!
در تلاش تو چه مقصودی است؟
از اطاق من چه می خواهی؟
 
شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:
" چه فراوان روشنایی در اطاق توست!
باز کن در بر من
خستگی آورده شب در من."
به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برد هر راهی
راه سوی عافیتگاهی
وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.
 
چوک و چوک!... در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آید...؟



  

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت1:42توسط ســــمـــانـــه | |

 

روزای بی کسی

 

هنوزم دلواپسی، هنوزم دلواپسم
پس چرا تموم نمی شن این روزای بی کسی

هنوزم دورم و دوری، هنوزم مث یه نوری
می خوام این فاصله کم شه اما خوب من چه جوری؟

هنوزم فکر چشاتم ، هنوزم خودم فداتم
غم نبینه قلب پاکت ، نگران لحظه هاتم

هنوزم اینجا غریبه ، بدون حضور دستات
دل داره بهونه تو ، می گه تنها تو رو می خواد

هنوزم دلواپسم ، هنوزم دلواپسی
پس چرا تموم نمی شن این روزای بی کسی

هنوزم گریه م می گیره وقتی عکساتو می بینم
تو غروب بی کسی ها چشم براه تو می شینم 

                                           

تو ببخش

 

ساده نبود گذشتنم


اگه گذشتم ، تو ببخش


اگه نموندم پای عَهدم
اگه شکستم ، تو ببخش


اگه همسفر نبودم
تو رو تنها جا گذاشتم


تو ببخش اگه بُریدَم
جرأت موندن نداشتم


همصدای گریه ی تو
دارم اینجا جون می بازم


گُلکم تقصیر من بود
کاش یه روز با تو بسازم

«مرگِ واسم دوریِ تو
اگه دورم ، تو ببخش


اگه مثل غم پائیز
بی عبورم ، تو ببخش»

تو ببخش اگه غم من
واسه قلب تو زیاده


اگه جای دستای تو
دست من تو دست بادِ


تو ببخش........ تو ببخش .

 همیشه دلم می خواس

 

همیشه دلم می خواس
بهم بگی دوسم داری


وقتیکه پیش منی
سر روی شونم بزاری

 
همیشه دلم می خواس
که بی قرار من باشی


اََََگرم زمستونم
تنها بهار من باشی


همیشه دلم می خواس
ناز نگامو بکشی


روی بوم آرزوت
عکس چشامو بکشی


همیشه دلم می خواس
غرق محبتم کنی


از عذاب بی کسی
منو راحتم کنی


همیشه دلم می خواس
اسم منو صدا کنی


هر کسی غیر منو
به عشق من رها کنی


همیشه دلم می خواس
با هم دیگه بریم سفر

دورشیم از این آدما
نمون از ما یه اثر


همیشه دلم می خواس
تو رویاهات جا بگیرم
یه جوری نیگام کنی


که از نگاهت بمیرم
همیشه دلم می خواس


واسم ستاره بچینی
وقتی که تنها شدم


تنهائیهامو ببینی
همیشه دلم می خواس

 
دست توی دستام بزاری
واسه یکبارم شده


هم پای چشمام بباری
همیشه دلم می خواس


برات عزیزترین باشم
میون این همه غم
پناه آخرین باشم


امّا تو نیستی و دل
بد جوری غرق خواستنه
می دونم نیستی و باز


دوباره وقت باختنه .

ddddddقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبddd

به خيالم كه تو دنيا واسه تو عزيزترينم

آسمون ها زير پامه اگه با تو رو زمينم

 به خيالم كه تو با من يه هميشه آشنايي

به خيالم كه تو با من ديكه از همه جدايي

من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني

اين ديگه يه التماس من مي خوام اينو بدوني

من و تو چه بي كسيم وقتي تكيه مون به باد

بد و خوب زندگي منو دست گريه داده

 اي عزيز هم قبيله با تو من يه سرزمينم

تا به فرداي دوباره با تو هم قسم ترينم

من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني

 اين ديگه يه التماس من ميخوام بياي بموني 

بد وخوبمون يكي دست تو، تو دست من بود

خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود

 با تو هم قصه ي دردم هم صدا تر از هميشه

دو تا هم خون قديمي از يه خاكيم و يه ريشه

من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني

اين ديگه يه التماس من مي خوام بياي بموني

پرنده ی خیس

 

می دانی
 پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
 در ژرف تو
 آیینه ایست
 که قفس ها را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
 که انجماد روز را
 در حوضچه ی شب غرق می کند
 ای صمیمی
 دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
با شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
ایا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند ؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
 باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
 از شاخه های خشک پرواز می کنند
 آن مرد زردپوش
 که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های ورود ممنوع
 با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
 پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
 در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
 انتظار معجزه را بعید می دانم

  

با این غرور بلندت

در بقعه های ساکت بودن
همراه خوب من
 آن شال سبز کبر را
 بدرود بیفکن
و با تمامی وسعت انسانیت بگو
که ما باغی این
 باغی چنان بزرگ و سبز
 که دنیا
 در زیر سایه اش
 خواب هزار ساله ی خود را
 خمیازه می کشد
در بقعه های خامش بودن
از جوار ضریح
چندی است
 طنین ضربه ی برخاستن بزرگ ترا نمی شنوم
همراه خوب من
 از پله های بلند غرورت
بگیر دست مرا
 تا قلب شب بشکافیم
و با ردای سپیده
 به رقص برخیزیم
همراه خوب من
 با این غرور بلندت
در سرزمین یائسه ها
 تو تمامی خود نرفته ای بر باد
 اینک
 به رزیش رگبار سرخگونه ی خنجر
 دست مرابگیر
تا از پل نگاه صادقانه ی مردم
 به آفتاب
 سفر کنیم
  

 

 

 

 

 

 


 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت0:54توسط ســــمـــانـــه | |

 

وقتی بارون میاد

 

بارن میاد تو ایوونا


پرنده ها سرد شونه


یه آسمون پروانه ها


حیونیها لرزشونه


کسی از اون دور نمیاد


رحمی به دلها نمیاد


آخه کجاست اون که بگه


گشنشونه قناریها


دلم فقط اونو می خواد


اون که صدای پاش


توباغ


لالایی جیرجیرک


وقتی میآد عروسی شاپرک

 

 شاعر : شهرزاد مغروری

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

  کاش می شد

کاش می شد
برهم از خوابت
رستن از تو
مرگ است
من به دنبال توام
تا سحر چشم به راه می مانم
نکند مهتاب بخوابد امشب
کاش می شد
برهم از خوابت
خواب تو
دره وهم آلود سکوتی است
که در آن قلب سردم
می پوسد
و همه هستی من
از بد این حادثه ها
من به دنبال توام
تا سحر چشم به راه می مانم
و سراغت را از تن
هر واهه ای از این امشب می گیرم
وتو را همچون یک ریشه ی داغ
ای که سیراب از این بد درد عطش
می جویم
آه ناگزیرم که تو را در پس هر شعر
بخوانم و بخوانم«درمان!»
شعر من بیمار است
کاش می شد برهم از خوابت
  

 میان من و تو

میان من و تو
لحظه ها پرزخالی
سکوت و تنهایی است
تو می گریزی زمن و
من زغربت و فراغ از تو
چه شد که عشق با همه ابهتش
به پوچی فاصله ها تن داد و گریخت
میان من و تو
کویر در کویر تنید
و بیابان در بیابان زایید
چه دیده بود دلت
در سراب
که این چنین
هزار آینه در هم شکست و دوید
  

نظر...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

انتقاد...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پیشنهاد...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

درد دل...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

سوال...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خلاصه هرچه میخواهد دل تنگت بگو...

با تو یا بی تو

اهل ِ نفرین نبودم .... خودت میدونی  


سردو غمگین نبودم ..... خودت میدونی

 
با تو یا بی تو برام فرقی نداره ..... مثل ِ شب سیاست دلت رنگی نداره


من و زندونی نکن تو کنج ِ قلبت ...... الهی بیاد برام پیغوم ِ مرگت

 
با تو . تُو زندون ِ تو مردم عزیزم ...... دیگه احساسی ندارم اشک بریزم


من نگاهم به نگات گرم ِ هنوزم ..... تُوی ِ دوزخ ِ چشات دارم میسوزم

 
الهی که روی ِ خوش هرگز نبینی ...... تا که زنده ای تُو کنج ِ غم بشینی


الهی که روز و شب برات سیاه شه ..... همه دقایقت باد ِ هوا شه


دارم از تو رو دلم یه زخم کهنه ..... روی زخمات روزگار نمک بپاشه
  

روزهای بی خاطره من

فانوسکهای بی تحمل ..... یه دشت ِ سرد و خالی از گل
روزهای بی خاطره من ..... حضورت از ثانیه ها کم


تو موندگار ِ شرقی اما ..... من رهسپار ِ مغرب ِ سرد
درگیر ِ هجرتی غریبم ..... همراه ِ باد ِ تند ِ ولگرد


تو نبض ِ آخرین ترانه .... تُو فصل ِ اول ِ سکوتی
برای تک خاطره من ..... اون که نمرده بود تو بودی


تو مثل ِ کوهی پر غروری .....مثل ِ ستاره غرق ِ نوری
اما برای ِ قلب ِ خستم .... تو مثل ِ خورشید ِ غروبی


تو اولین نم نم ی بارون ..... برای خشکی بیابون
من آخرین باد ِ خزونم ..... برای برگهای خیابون


روزهای بی خاطره من ..... پر از هیاهوی ِ سکوته
اون که من و زنده نگه داشت ..... تنها فقط یاد ِ تو بوده
  

 

شب بارانی

 

در این شب بارانی یاران که سفر کردند
از آسمان عشق بر ما نظری کردند
این ملک سلیمانی است در خون شهیدان است
این شور ز صحرا نیست از آیه باران است
پرواز از آنِ عشق، بی بال و پرند یاران
بر بال ملائک شد جای قدم یاران
همخانه آتش شد آن دل که فراموش شد
تا دل به جان آمد آتشکده خاموش شد
گفتند مگو با کس آن راز که از ما بود
گفتم ندیدم کس جز یار که با ما بود
گفتم حقیقت کو؟ یا کیست حقیقت جو؟
گفتند که بر دار شد آن یار ان الحق گو
بر آستان جنت در سجده گاه آدم
فردوس به خاک افتاد در پیشگاه خاتم
درگاه عشق بوسید هر آیه شقایق
از راز عشق پرسید در وعده گاه عاشق


 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت15:35توسط ســــمـــانـــه | |

خداوندا

خدایا
جان من آخر به لب آمد
نه روزم صبح امید است
نه نجوای قریبم در سکوت شب آمد
خدایا عاقبت این چیست؟
این پستی
این مداوم سستی و مستی
این سراسر رنجش هستی
خداوندا
تو خود رسوائیم دانی
دوایم را تو خود خوانی
نمی گیری به رسم دوستی
بسویم عاقبت دستی؟
به جان من بگو هستی
بگو هستی

 تنهايي

می توانیم به ساحل برسیم

 اندُهت را با من قسمت کن
 شادیت را با خاک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است
 با شترهای سفید صبر در واحه تنهایی
 می توانیم به ساحل برسیم
 و از آنجا ناگهان
با هزاران قایق
به جزیره های تازه برون جسته مرجان
 حمله ور گردیم
 تو غمت را با من قسمت کن
 علف سبز چشمانت را با خاک
تا مداد من
 در سبخ زار کویر کاغذ
باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه بی ایمانی
بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد

تنهام گذاشتي........

مرا صدا کن

ای روی آبسالی
 ای روشنای بیشه تارک خواب
یک شب مرا صدا کن در باغ های باد
یک شب مرا صدا کن از آب
ره بر گریوه افتادست
 این کاروان بی سالار
یابوی پیر دکه روغن کشی
با چشم های بسته
 گر مدار گمشدگی می چرخد
 ای روح غار
 ای شعله تلاوت یاری کن
تا قوچ تشنه را که از آبشخوار
از حس کید کچه رمیده
از پشته های سوخته خستگی
و تشنگان قافله های کویر را
 به چشمه سار عافیتی راهبر شوم
ای آفتاب! گفتارم را
 بلاغتی الهام کن
 و شیوه فریفتنی از سراب
تا خستگان نومید را
گامی دگر به پیش برانم
 ای خوابنک بیشه تاریک
 ای روح آب
 یک شب مرا صدا کن از بیشه های باد
یک شب مرا صدا کن از قعر باغ خواب

love

همه دریاها چشم مرا به دوش می برند

 همه این دریا ها
چه ژرف سبز
چه بی ژرفای گل آلود
چشم مرا به دوش می برند
مگر کجای جهاننشسته ای
 ای الهه تنها
بر کدام کرانه
که تمامی دریا ها
تنها چشم های مرا به شنه می کشند
به هوای کرانه های ناپیدا ؟
هوای همه کرانه ها بارانی است
و بر هر کرانه ای الهه تنها
دو زانو نشسته بر سنگی
 و دور دست ها را می کاود
تاریک و خیس و براق
تا دریایی فرا رسد
و بر زانوانش بپخشاند
 چشم مرا

چگونه دوست بدارم

 

چگونه دوست بدارم سپیدار را 


 که دار می پرورد در آغوش برگ و زمزمه


 شکفتگی و سرسبزی است ارمغان بهار


و خیال گل و صدای پرنده


برابر نومیدی
 جنجال می کنند


گل سرخ اما

 
 چشم بیدار را
 به عربده می خواند


به شور کدام
بلبله داری ای زبان بریده


 به جنگل صنوبر و باغ نسرین ؟


 گل نسرین
اگر گونه خراشیده دخترم نیست

 
 تمامی سپیداران جنگلی

 
تابوت های ایستاده برادرانم هستند

 
گونه خراشیده دخترم

 
 به اشک و بوسه شفا می یابد


زلف برادرانم اما


 از ماسه کویر نخواهد رویید باز
---------- ---------  --------- ------- ------

چه بود ناتمام

آه
 کلام چاه همین بود 


 سوال کردم از کوه کو ؟


کوکو ! هزاران کوکو پاسخ بود

 
 از دشت پرسیدم
 کجاست ؟ پشت کدام مشتعل رنگین

 
بگو نشانی آن نام مستعار کجاست
 که زشت را زیبا می گوید


 که تلخ را شیرین که شیرین و تلخ را رنگین ؟


هزار چشمه هزاران لبخند


سفید سرخ گلی سبز ارغوانی آبی


 به پیشواز سوالم هجوم آوردند


 و نام خود را به چشم هایم گفتند
 نبود !‌ نام تو آنجا نبود

 
که بود ؟
بگو چه بود نام تو ؟


آه
 کلام چاه همین است
نشسته ام بن چاهی


 و نامه های کبوتر
 به سمت کوه تو پرواز می دهم


 به سمت دشت تو طاووس نام

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت16:33توسط ســــمـــانـــه | |

       نگاهم کن

نگاهم کن نگاهم کن


نظر بر این نگاه بی پناهم کن


نمی بینی مگر بی تو دلی نیست


دگر مارا چراغ محفلی نیست


گرم صوتی رسد از جانب دوست


سرابی از صدای بیدلی نیست

نگاهم کن نگاهم کن
نظر بر این فغان صامتم کن


نمی بینی مگر دردم خموش است


مرا هردم نشان غم به گوش است


صدایی گر رسد روزی به من هم


سحرگاهان ندای می بنوش است

نگاهم کن نگاهم کن


تو می بینی چگونه است


جهان بی تو


زمان بی تو نگون است


دلم خسته
تنم خسته


سپاه غم توگویی


زنجیر بر پیکرم بسته


در این زندان غم گویی اسیرم
نمی آید برون زاینجا نفیرم


زمان اینجا برایم سخت دیر است
همه کارم فغان وقت گیر است


نه من تنها به کنج غم گرفتار
که یاران را همای دل اسیر است

نگاهم کن نگاهم کن


نگاه تو چو پرواز
صدایم کن صدایم کن


صدای تو چو آواز
نوای صبح تو چون نغمه ساز


چو آید بانگ تو سویم در این دیر
رها سازد زغم تن را چو آغاز



نگاهم کن نگاهم کن
نگاه تو چو مهتاب


سلام تو در این شب همچو شبتاب
سکوتت را نمی خواهم شنیدن


نمی تابم به تار غم تنیدن
رهاسازم زبند تن، رهاساز


نمی سازم به ناز تن خریدن

نگاهم کن نگاهم کن
پناهم ده


صدایم کن صدایم کن


جوابم ده..

.
***
امروز تشنه ام


یاد تو می کنم
در سوز سینه ام


تا کی شود عطش
در من شود تمام
این آرزوی خام...

.

    از نگاه پنجره

 

از پنجره كه بيرون را نگاه كني
برف مي بارد
درخت خشكيده پير را
سايه اي سپيد مي پوشاند
و دانه هاي درشت برف
سطر به سطر
شعر سپيدم را در برمي گيرد

از پنجره كه بيرون را نگاه كني
آسمان خاكستري پوش را مي بيني
كه وجودش را شوق اندوه فراگرفته
و دانه هاي برف همچنان فرومي ريزد

از پنجره كه بيرون را نگاه كني
آسمان
آهسته آهسته مي پراكند
در هجوم بي امان دانه هاي برف
ابر ِ اندوه ديرينه اش را
و چه زيبا درخت پير خشكيده را
لباسي گرم
سپيدپوش مي كند
و چه باورنكردني
اندوه سبز من
بر اندام نزارم چهره مي شود

از پنجره كه بيرون را نگاه كني
فردا به تو سلام خواهد كرد
فردا آسمان آبي خواهد بود
فردا زمين رخت سپيد مي پوشد
  

بوسه هايت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گيسوانت بسانِ رودي بي پايان ،
مرا تا بيکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است
اينک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرماي وجودت
اي طلوع جاودان
آب کن
برفهايِ اين دلِ يخزده و خاموشم
اي دستهايِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگين کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشيد را
به ميهمانيِ چشمهايم دعوت کن !
گلهايِ سرخِ درونِ سينه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاييز
برگهاي زردم را بتکان !
مي خواهم با بوي تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
براي بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، يکي
تا به تعظيم ات آورم !
با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بناي عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشيد
تا کوير را با خنده پر کنم !
و ساقه هاي گندم را با زمزمه هاي باد، سرمست !
من خدا را هم
از ايمان خويش
خواهم ترساند !!
بــــــــــاور کن ...

به تو می اندیشم

 تو تنها آنجا بنشین و بیندیش
 من اینجا در رویایم تو را می بینم که به من می اندیشی
 تو تنها به این فکر باش که چه لباسی می خواهی بپوشی
 من در خیالاتم تو را چون فرشته ای می بینم
 تو تنها به تنهاییت بناز
 من اینجا هر روز به تو می اندیشم
 ....................................................................................................

دلم آزرد

دلم آزرد، شکست
بوف شوم شبگرد، بر لب بام نشست
ناگهان دست کدامین منحوس
راه عمرم بربست؟
چه شده‌استت ای مرد؟
ز چه رو رویت زرد؟
می‌برد بی برگرد
آنکه روزی آورد
من به این دلهره ها می گویم
- خسته از هرچه بنامندش عشق
مانده از وسوسه گرم تپش -
بس کنیدم دیگر
- ای خدارا، سخت است-
پس چه شد آن تابش؟
پس چه شد فکر عبث آسایش؟
ولی افسوس کنون
به غمم بوفِ عبس می خندد
نگهم رو به افق می بندد
ای خدایا، سخت است!
سر سودایم نیست
دلم انگار شکست،
پر پروازم نیست
در عبور از این شب،
جز خودتیارم نیست

شکرت ای دوست
عجب!
این چه خوش پایانیست
وین چه نیک آغازیست!...

----------------------------------------------------------
 

یادش به خیر آن روزها

یادش به خیر
آن روز های سیاه اما سپید
چه زود ستاره ها همه نقطه چین شدند
وشب همه را فراگرفتیادش به خیر
آن روزها...

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت16:9توسط ســــمـــانـــه | |

 

قسمت ما

 

قسمت ما اینه بریم ،از هم دیگه جدا بشیم

 

تو شهر عشق و عاشقی راهی ناکجا بشیم

 

قسمت ما اینه عزیز تو بازیای روزگار

از مشکلا دم نزنیم،بسوزیم و تباه بشیم

 

تو روزگار که عاقشی جرم قشنگی عزیز

 

غم را به دوش بکشیم، تنها مثل خدا بشیم

قسمت ما اینه عزیز از بدی ها دم نزنیم

 

تا که یه روز با عاشقا فریاد بی صدا بشیم

باید که شادی بکنیم ،گلای عشق را بچینیم

 

حتی اگه تو راهمون بمیریم و فدا بشیم

 

یک نفر بود

همان که دستی تکان داد وُ

پنجره را بستی وُ

رفتی

یعنی

خداحافظ.

 

رفتی

بی نگاهی

به غباری که بربهار ِ زرد  نشست

و قصه ی تلخ  شب های زمستان

شروع شد:

یکی بود

یکی نبود...

 

رفتی

اما آن دست های سرد

هنوز هم

اشک نبودنت را

دانه دانه می کارند

 در شوره زار تنهایی.

 

خارستانِ کویر

چه سرخ می کشد

تمنای چیدن گرم ترین فصلت را

.

.

.

و

درد زبانه می کشد

در برهوتی

 به  اندازه ی

 تمام

 ثانیه های

 بی تو.

تیک تاک

تیک تیک ساعت

نبودن هایت را

ثانیه به ثانیه به رخم می کشد

کجای این شهر دور از من ایستاده ای؟

دلم تنگ است

این روزها

صدای خوبت

می پیچد لابلای پرده های تنهایی

 دستانم اما

خالیست از حجم دستانت

تو را می خواهم

برای همیشه

وقتی که هستی

خزان راه خانه ام را گم می کند

با تو

فقط بهار نفس می کشد

مهربانم

ببار

نباشی، تشنگی پایان ندارد.

 

دیوار

 

به گرد آرزوهامان چرا دیوار می خواهند

                           چرا بر آسمانهامان شب تبدار می خواهند

 

چرا آنها نمی دانند که ما فرزند خورشیدیم

                           طلوع صبح فردا را سیاه و تار می خواهند

 

کسی دیگر نمی خواهد غزلهای دعامان را

                           به جای کلبه بودن، فقط آوار می خواهند

 

نهال آرزوها را به دشت خشک می کارند

                           کبوتر های دنیا را به روی دار می خواهند

 

چرا آنها نمی گویند نشان راه رفتن را

                            به تاولهای پاهامان دوباره خار می خواهند

 

بیا تا پر زنیم اینجا کسی ما را نمی فهمد

                            که اینجا صبح فردا را سیاه و تار می خواهند.

 

 

وقتی که هستی

 

طلوع که می کنی

شب می گریزد

چه فرقی می کند

ماه باشی

یا

خورشید

نازنینم

تردید را

به شب سپرده ام

یقین را به اعجاز بودنت

سبز می شوم از نو

بهار می جوشد در رگ هایم

نگاهم را به پنجره ی نگاهت

دلم را به ضریح آیه هایت

گره زده ام  

و

می دانم که می مانی

آسمان این حوالی

هیچگاه ابری نیست.

 

 

 

دست هایم را                         

روی پوست تبدار شب می کشم

و نگاهم را

 به چشمان تنهاییم می دوزم

صدایی نیست

اگر شنیدی

رگبار ِتنهایی من است

که قطره قطره می شود

بر رخسار کبود فاصله

خوابی یا بیدار؟

نمی دانم در کدام بُعد زمان در سفری

زمان نمی شناسد این دل

وقتی که همه ی ساعت ها

با رفتنت خوابیدند

و پنجره ها مردند

در بُهت خداحافظیت.

چشمانت را می بندی؟

گوش هایت را هم ؟

بافتم

تمام زنجیرهای دلتنگیم را

تاب دیدن نداشتی

پشت کدام کوه فراموشی پیدایشان کنم؟

خسته ام

از همه ی فاصله های بی رحم

از بزرگ ترین اشتباه خلقت

از خودم

از دستانم که حسرت دستانت را قندیل می بندند

از لیوان خالی باورم .

این شب لعنتی مرا می کُشد وُ

ماهم نمی شوی

می دانم

شعرهایم همیشه بوی غم می دهد

بهشت که بغض ندارد اما

این حنجره جز بغض نمی شناسد شاعر.

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت18:48توسط ســــمـــانـــه | |

 

بی تو توانم نیست

         بی تو ای رویای آواز سحرگاهی

بی تو تابم نیست

         بی تو ای اجبار دور از لحظه ها

بی تو حرفی نیست

         تا کلامم پر کشد در اوج تنهایی

بی تو گویی آسمان خالیست

        خنده های آفتاب از فرط تنهاییست

بی تو جانی نیست

         بی تو ای طوفان گه دریای آرامم

بی تو اوجی نیست

         بی تو ای در سر پر از پرواز آزادی

بی تو عشقی نیست

          تا شود روشن گه شبهای شیرینم

بی تو گویی تیرگی جاریست

          آرزوی آسمان انگار یک شب آرام ومهتابیست

یاد داری که به سنگی لب دریا گفتیم

زندگی خاطره ی بودن وعاشق شدن است

زندگی جاده ای پر غوغاست

زندگی بودن و باهم شدن است

  

یاد داری که چو بر ماسه ی ساحل هر دو

 نام من نام تو را حک کردیم

مد دریا اثر از آن نگذاشت

دل خود از ره عشق بی سبب رد کردیم

  

یاد داری که برآن سنگ لب دریا ما

نام خود تا به ابد حک کردیم

تا بگوییم که ما مدتی هست که دلداده و مست

با دلی پر غوغا به هم عادت کردیم

 

یادها یاد ومن اما بی تو تا به امروز چنین سر کردم

بر سر سنگ صبورم رفتم با دلی پر اندوه

با تنی خسته وسرد یا نگاهی آرام

جامه ی غم ز دل پر دردم به تنش بر کردم

  

عاقبت طاقت این سنگ شکست

جز شکستن نشدش چاره ی درد

نام ما نیست بر آن سنگ ولی

شعله ی یاد تو در خاطر من تا به امروز نشد هرگز سرد

  

باز هم خواب تو را میبینم

تا ابد در دل من می مانی

بی وفا رسم وفاداری نیست

تو که از درد وغمم می دانی

  

من شنیدم که در آزادی عشق

زندگی خاطره ی بودن نیست

زندگی بی تو و بی هم شدن است

زندگی عاشقی و سادگی و تنهاییست

 

از تو حرف می زنم

اکنون که شب از نیمه گذشته,

و سکوت همه جا را فرا گرفته,

تاریکی و ظلمت سایه ی خود را بر سر شهر افکنده ,

و همه در خواب ناز فرو رفته اند,

من با مهتاب سخن می گویم.....

از تو از محبت و مهربانی ات.

از عشق....دوست داشتن....و صداقت تو...........!!

از دستان پر مهر و آغوش پئ محبت تو.

از ثانیه ها,دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی.

از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم

از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر میکنم.

از چشمان خسته ومضطرب خود و از شب زنده داری های خود

ز امید وصال و از حضور تو برایش می گویم..........

حضور تو که دلیلی شده تا روز های سخت تنهایی را سپری کنم.

حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم.

آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطراف را آب کرده است,

از حضور تو برایش می گویم که روزنه ی امید را در دلم روشن کرده

از حضور تو می گویم که مرا از بایدها وشایدها و خوشی های زود گذر جدا کرده

و به عالمی دیگر کشانده است و روحم را به پرواز در آورده

و از شور و شعفی که به خاطرحضور تو در وجودم,ایجاد شده برایش می گویم .

اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غزق شده ام............

چند شبی است که مهتاب در پشت ابر ها پنهان شده

و آسمان,مهتاب را برای شنیدن حرفهایم اجازه نمی دهد.

گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست

حال دیوار را شریک خود قرار داده ام و با او سخن می گو یم.........

تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود

و اگر از غم ودرد دوری و هجران برایش گفتم

از شدت درد هایم کمر خم نکند و تنهایم نگذارد

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت18:37توسط ســــمـــانـــه | |

 

من از این شعر شادمهر خیلی خوشم میاد

 

عادت

آغوشتو به غير من به روي هيشكي وا نكن
منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نكن


من براي با تو بودن ، پر عشق و خواهشم
واسه بودن كنارت ، تو بگو به هر كجا پر ميكشم


منو تو آغوشت بگير ، آغوش تو مقدسه
بوسيدنت براي من ، تولد يك نفسه


چشماي مهربون تو ، منو به آتيش ميكشه
نوازش دستاي تو عادته ، تركم نميشه


فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پاي عشق من بمون ، هيچكسو جاي من نيار


مُهر لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت18:20توسط ســــمـــانـــه | |

 

چو بستي در به روي من ، به كوي صبر رو كردم
چو درمانم نبخشيدي ، به درد خويش خو كردم

خيالت ساده دل تر بود و با ما از تو يك رو تر
من اينها هر دو با آئينه ي دل رو به رو كردم

چرا رو در تو آرم من كه خود را گم كنم در تو ؟!
به خود باز آمدم ، نقش تو در خود جستجو كردم...

فشردم با همه مستي به دل سنگ صبوري را
ز حال گريه پنهاني حكايت با سبو كردم

فرود آ اي عزيز دل ، كه من از نقش غير تو
سراي ديده با اشك ندامت شستشو كردم

صفايي بود ديشب با خيالت خلوت ما را
ولي من باز پنهاني تو را هم آرزو كردم

ملول از ناله ي بلبل مشو ، اي باغبان رفتم
حلالم كن اگر روزي گلي در غنچه بو كردم...

تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي
من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو كردم

حراج عشق و تاراج جواني ، وحشت پيري
در اين هنگامه من كاري كه كردم ، ياد او كردم

از اين پس شهريارا ، ما و از مردم رميدن ها
كه من پيوند خاطر با غزالي مشك
مو كردم

               

" استاد شهريار "

شکایت هجران


زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ، ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود ؟!


نام حبیب هست و نشان از حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد


ای خواجه درد هست ، ولیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی است


این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست ؟!

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت


وین بخت بین ، که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام


کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست...


" هوشنگ ابتهاج "

 

بوسه !

رسيد لب به لب و بوسه هاي ناب زديم
دو جام بود كه با نيت شراب زديم

دو گل ، كه با عطش بوسه هاي پي در پي
به روي پيرهن سرخشان گلاب زديم

نه از هوس ، كه ز جور زمانه! لب به شراب
اگر زديم براي دل خراب زديم

موذنا به اميد كه مي زني فرياد ؟!
تو هم بخواب كه ما خويش را به خواب زديم

مگرد بي سبب اي ناخدا كه غرق شده است
جزيره اي كه به سوداي آن به آب زديم!


" فاضل نظري "


 

نشد!


به خداحافظي تلخ تو سوگند ، نشد
كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ، ولي لب هايم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل كند ، نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ كس! هيچ كس اينجا به تو مانند نشد

هر كسي در دل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد...

خواستند از تو بگويند شبي شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!


" فاضل نظري "

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست.


بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست !

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟!
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق !
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست ...

با عشق ممکن است تمام محال ها...

خطي كشيد روي تمام سوال‌ها

تعريف‌ها ، معادله‌ها ، احتمال‌ها

خطي كشيد روي تساوي عقل و عشق

خطي دگــر به قـاعده‌ها و مثـــال‌ها

خطي دگر كشيد به قانون خويشتن

قانون لحظه‌ها و زمان‌ها و سال‌ها

از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد

خطي به روي دفتــــر خط‌ها و خـــال‌ها

خط‌ها به هم رسيد و به يك جمله ختم شد

با عشق ممكن است تمام مــحـــال‌ها


 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت0:37توسط ســــمـــانـــه | |

 

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود


تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی


توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟


تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود


دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و


اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود


نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود


قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

امروز هم گذشت


 یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت1:40توسط ســــمـــانـــه | |