تبليغاتX

كد موسيقي براي وبلاگ

هــیـچـکســی مـثــل تــو نبـود

هــیـچـکســی مـثــل تــو نبـود

 

پرستوها در باران

 عطر طراوت بود باران
 آغوش خالی بود خاک پاک دامان


 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند


چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
 واندر لبان خورشید لبخند


 آن یک درودی گفت بردوست
 این یک نویدی را صلا داد


تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد


 عطر جوانی شست باران


آغوش پر آغوش عاشق ماند خاک سرخ دامان

 

 



نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:29 توسط ســمــانــه| |

 

برف می بارد

 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

کوهها خاموش

 دره ها دلتنگ

 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد

 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟

آنک آنک کلبه ای روشن

 روی تپه روبروی من

 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز

در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغ های گل

دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی عطر خاک باران خورده در کهسار

 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن

 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته

 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را

 در کنار بام دیدن
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن

دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن

آری آری زندگی زیباست

 زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند

کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد

زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده

 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده

بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید

چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش

سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز

 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود

 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره

شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان

 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد

 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی

 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ

کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش

خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر

همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت

هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد

هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ

 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند

روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن

رایزن ها گرد هم آورد دشمن

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم

که مباداشان دگر روزبهی در چشم

 یافتند آخر فسونی را که می جستند

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد

 آخرین فرمان آخرین تحقیر

مرز را پرواز تیری می دهد سامان

گر به نزدیکی فرود اید

خانه هامان تنگ

 آرزومان کور
 ور بپرد دور

تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد

پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید

از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید

 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز

پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح

 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز

 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام

دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته

 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد

 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف

 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده

مجوییدم نسب

 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش

 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ

 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم

 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است

 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم

امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم

شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم

 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست

 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز

 پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد

 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود

به صبح راستین سوگند
 به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند

 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید

 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید

 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد

به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است

 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است

 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش

 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید

 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب

چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم

 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم

 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید

که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد

امیدم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید

هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید

 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه

کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟

 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند

 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند

 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند

 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز

خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها

شعله های کوره در پرواز
 باد در غوغا.
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر

 آری آری جان خود در تیر کرد آرش 

 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون

به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش

سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن

سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت

 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید

 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند

 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه

می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ

راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند

 در خوابست عمو نوروز

 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان 

 شعله بالا می رود پر سوز


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:23 توسط ســمــانــه| |

 

دل تنگم هنوزم وقت خوابم جای حس تو رو یادم میاره

در گوشم میگه لالاییامو ولی اشک چشامو در میاره

چقد دلتنگ و داغونم تو خوابم زیر بارونم

تک و تنها رو دیوارا نوشتم یعنی تو یاد تو می مونم

تو که از حال و روز من خبر داری

چرا میری میری تنهام می ذاری

دلم میگه دیگه دوسم نداری

شبش میای تو خوابم پا می ذاری

تو که می خوای جدا باشی نمی خواد نگرون باشی

شبا گم میشی تو خوابم نمی خوای دیگه پیدا شی

تو عشقی (!) بعده لالایی تو فقط خواب و رویایی

یه حسی بعده بیداری تو فقط خواب و رویایی

تو که از حال و روز من خبر داری

چرا میری میری تنهام می ذاری

دلم میگه دیگه دوسم نداری

شبش میای تو خوابم پا می ذاری

نمیدونم به چه جرمی پر و بالمو شکستن

رو به من که ناامیدم همه ی درا رو بستن

نمی دونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم

وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم

روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود

تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود

همه دست روزگاره ، اگه حال و روزم اینه

می خوام عاشقت بمونم آخه دلخوشیم همینه

دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت

انگاری دیگه حضورم واسه تو نداره حرمت

واسه اینکه با تو باشم من همه جونمو میدم

واسه بودن کنارت حتی از خودم بریدم
حتی از خودم بریدم

نیستی ببینی بی تو

حالم خرابه بی تو
نیستی ببینی بی تو

حالم خرابه بی تو
عشقم ببین که بی تو

روزم سیاهه بی تو
عشقم ببین که بی تو
روزم سیاهه بی تو

واسه لحظه های دلگیر تو پناه خستگیمی

با تو چیزی کم ندارم تو تموم زندگیمی
تو تموم زندگیمی

نیستی ببینی بی تو

حالم خرابه بی تو

نیستی ببینی بی تو

حالم خرابه بی تو

عشقم ببین که بی تو

روزم سیاهه بی تو

عشقم ببین که بی تو

روزم سیاهه بی تو

نگاهم را به زیر می کشم
لبانم را به هم خواهم دوخت
اشک هایم را مجازات می کنم
و دستانم را به صلیب می کشم
اما با درونم چه کنم؟
به کدامین صلیب روزگارمی توان آن را کشید؟
با درد هایم چه کنم؟
با نگاهی که بی تقصیر است چه کنم؟
با کدامین نفرین میتوان آن را فرو خورد؟
با گلایه اشک هایم چه کنم؟
با کدامین اشک پاسخش دهم؟
بی پروا میگویم
بی رحمانه دلم گرفته
شاید مهر غم بر لبانم پایدار ماند
و چنگال تیز زمان با بیرحمی
برای همیشه گلویم را بفشارد
و سینه ام مرا از درون زخم زند
اما می مانم و برای ماندن
با این تقدیر شوم خواهم جنگید...
 
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:37 توسط ســمــانــه| |

 

چند لحظه بشین پای حرفا و ،بعد برو از این خونه

نمیخوام تمومه بدیهام فقط یادت بمونه!

ببین امشب صدای آسمونم پره بغض بارونه! ،بارونه

تو بری پشته سره تو / منم از این خونه میرم

تو بری ،با خاطره های تو / همیشه درگیرم

تو بری دیگه چیزی نمیمونه / از من و بی تو میمیرم ، میمیرم

حالا که داری میری ،گوش کن / که بهت چی میگم

به خدا دروغه شنیدی  که من ، عاشقه یکی دیگم

به خدا دروغه!  من که همیشه عاشقت بودم

منو باورکن ، که بی تو تنهام

باور کن تنهایی یه لحظش ،برام مثله یه ساله

باورکن بدون تو خوشبختی ، واسه من محاله

باورکن فقط همین یه بار، منو باور کن ، منو باورکن

که بی تو تنهـــــــام

لبخند تو معجزه س معجزه کن دوباره

بذار دوباره مهتاب رو خاک شب بباره

بذار که خاک تشنه نگاهتو بنوشه

شب با طلوع چشمات رخت سحر بپوشه

معجزه کن دوباره وقتی که بی قرارم

وقتی که بی حضورت آرامشی ندارم

تو لحظه های تردید اسم منو صدا کن

از این سکوت دلگیر قلب منو رها کن

با من بمون که فردا سهم من و تو باشه

اندوه لحظه هامون با بودنت فنا شه

لبخند تو صدامو می بره تا ستاره

دوباره شعله ور شو معجزه کن دوباره

تا انتهای قصه همراه باش و هم پا

ای هم صدای دیروز با من بیا به فردا

یک لحظه یک ترانه با من بمون و سر کن

این لحظه های تلخو با خنده بی اثر کن

با من بمون که فردا سهم من و تو باشه

اندوه لحظه هامون با بودنت فنا شه

لبخند تو صدامو می بره تا ستاره

دوباره شعله ور شو معجزه کن دوباره

بگو با من از عشقی که رفت از حسی که هست از این تنهایی

بگو این بار تقصیر کی بود دلای کی بود پس چرا تنهام

بگو حس تو مثل تو منو تنها نمی ذاره

نگو بین من بین تو تا ابد یه دیواره

نیستی که ببینی نیستی ببینی

نیستی که ببینی نیستی ببینی

به فکر خودت باش

دور تو پره کاش

وقتی ازت دورم
می دونی مجبورم

میرم آسمون واسمون

ببینم چی داره

می دونم خدامون برامون هوامونو داره

من اینجا تو یادتم اما نیستی که ببینی نیستی ببینی تو
وقتی از دورا میام

بگو بدونم اینو

کیه که مونده یارت
کیه که خونده یادت

وقتی از دورا میام
بگو بدونم اینو

کیه که مونده یارت
کیه که خونده یادت

بگو حس تو مثل تو منو تنها نمی ذاره

نگو بین من بین تو تا ابد یه دیواره

..
یه جورایی سرویس آجرمونه

یه طورایی هس که من راحتم پس
یه جاهایی هست فقط با تو رفتم

کاش ازم بخوای که نرم نرم

اون که تو رو جز غم می خواد منم منم

فکرایی ناچارا بد سرم زدن

مثه یه تفنگ که بکشی گلنگدن

حالم حالت یادت هست ؟
..
یادگارت دارم زد

قلبم بازم بازنده س

نبوده و نیست زمونه بی ریسک

نیستی پیشم و دیگه زبون نمی ریزی

نمی کنی شیطنت

و هی تنتو بزنی  به منو بگم ای کلک

بگو حس تو مثل تو منو تنها نمی ذاره

نگو بین من بین تو تا ابد یه دیواره

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:23 توسط ســمــانــه| |

 

شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری
 
 
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:2 توسط ســمــانــه| |

 

 کتاب عاشقي را آرام باز مي کنم

و ورق مي زنم صفحات دلدادگي را ،

داستان خسرو و شيرين . . .

افسانه ي ليلي و مجنون

روايت ويس و رامين ،

قصه ي فرهاد و منيژه ،

وامق و عذرا ، . . .

. . .

باز هم ورقي ديگر ،

و برگي ديگر ،

و کهن عشقي ديگر . . .

. . .

تو گويي لابلاي هر برگ ،

با ظرافتي خاص . . .

دلي پيچيده شده ،

و چشمي نگران . . .

هنوز بر لب جاده عاشقي

به انتظار نشسته ،

يار را مي جويد . . .

. . .
باز هم ورقي ديگر ،

و برگي ديگر ،

و کهن عشقي ديگر . . .

. . .

تو گويي لابلاي هر برگ ،

با ظرافتي خاص . . .

دلي پيچيده شده ،

و چشمي نگران . . .

هنوز بر لب جاده عاشقي

به انتظار نشسته ،

يار را مي جويد . . .

Avazak ir Love706

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من ؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج ، رها ، رها ، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک ، ازو جدا ، جدا من !

نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من ؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

normal Avazak ir Love664

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام

دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو دردش متفاوت باشد

ویرانم می کند من از دست رفته ام،شکسته ام می فهمی؟

به انتهایِ بودنم رسیده ام؛اما اشک نمی ریزم

پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

64960 244571242299359 210121915744292 512199 912948737 n

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:17 توسط ســمــانــه| |

 

برای دیدنت ای کاش آسمان بودم
و یا ستاره ی کم سوی بی نشان بودم

چه خوب می شد اگر با تمام احساسم
برای خستگی ات مثل سایه بان بودم

بهار و شعر و شکوفه همیشه سهم تو بود
و من به جای دلت زخمی خزان بودم

شبیه دست تو، پیغمبر سخاوت و عشق
وسیع و ساده چو دریای بی کران بودم

چه خوب می شد اگر من به جای بغض دلت
رسول بارش غم های جاودان بودم

تمام هستی من! ای شکوه ساده ی عشق!
برای درک تو ای کاش مهربان بودم .

normal Avazak ir Love711

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:0 توسط ســمــانــه| |

 

پیشاپیش سال نو مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 20:55 توسط ســمــانــه| |

 

 

من بی تو چه کنم، ای آرام دلم، دلتنگ توام غزلم
از یادت چو روم، میسوزد جگرم، غم آید به سرم

نمیدونم که میدونی که چقدر جدایی سخته
اگه قسمت من اینه نمیگم گناهه بخته

حرف تازه ای ندارم که از این فاصله رد شم
جون به لب شدم که شاید تو بگی میمونی پیشم
من بی تو چه کنم، ای آرام دلم، دلتنگ توام غزلم

از یادت چو روم، میسوزد جگرم، غم آید به سرم
نمیدونم که میدونی که چقدر جدایی سخته
اگه قسمت من اینه نمیگم گناهه بخته

حرف تازه ای ندارم که از این فاصله رد شم
جون به لب شدم که شاید تو بگی میمونی پیشم

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 16:53 توسط ســمــانــه| |

 

از وقتی نگات افتاد تو چشام، اون جادویی بودی که میخواستم
از وقتی صدات پر شد تو شبام، اون رویایی شدی که نداشتم

شب تاریکم پر از ستاره، آسمون تار ابراش وا شدن
خزون عمرم دوباره آفتابی شده، فصل سرما رفت برفاش آب شدن

برگرد، نگو حرفی ندارم، برگرد، که پناهی ندارم
برگرد، آخه جز خواستن تو، برگرد، که گناهی ندارم
د

فتر عشقو یکی یکی ورق زدم، اسمتو روی برگاش نوشتم
دل به تو دادم گفتم سر سپردتم، غم و تنهاییو پشت سر گذاشتم

برگرد، نگو حرفی ندارم، برگرد، که پناهی ندارم

برگرد، آخه جز خواستن تو، برگرد، که گناهی ندارم
از وقتی نگات افتاد تو چشام، اون جادویی بودی که میخواستم

از وقتی صدات پر شد تو شبام، اون رویایی شدی که نداشتم
شب تاریکم پر از ستاره، آسمون تار ابراش وا شدن

خزون عمرم دوباره آفتابی شده، فصل سرما رفت برفاش آب شدن
برگرد، نگو حرفی ندارم، برگرد، که پناهی ندارم

برگرد، آخه جز خواستن تو، برگرد، که گناهی ندارم

با این که رفتی از پیشم هنوزم عاشقت میشم

تو پس کوچه ی قلب تو یه عمریه که درویشم
دل پیرو زمین گیرم بدونت داره میمیره

بیا برگرد به شهر من شاید فردا دیگه دیره
میون من و تو انگار جدایی قد دریا هست

بگو کی پشت این پرده چشاتو رو دلم می بست
بدون همسفر جاده مثل خط موازی بود

میرفتم بی تو اما عشق به این تنهایی راضی بود
تو رفتی ماهی دل مرد نگفتی قلبتو کی برد

کسی که عشقمو دزدید فقط یک شیش و بش آورد
با این که رفتی از پیشم هنوزم عاشقت میشم

تو پس کوچه ی قلب تو یه عمریه که درویشم

دل پیرو زمین گیرم بدونت داره میمیره
بیا برگرد به شهر من شاید فردا دیگه دیره

میرم از شهر چشات، مثل خود
پا روی عشقت میزارم، هر چی که شد پای خودت

زیرحرفم میزنم، عشقتو هاشا میکنم
تو بشین غصه بخور منم تماشات میکنم

خودتو خسته نکن من دیگه عاشق نمیشم
کسی عاشقت نمیشه، من دیگه آخریشم

آخه تو نمیدونی، محبت و خوبی چیه
میون خاطرخواهات، عاشق واقعی کیه

آره من خسته شدم، میخوام ببینم چی میشه
من اگه نازت نکشم، رفیق راهت کی میشه

پا روی عشقت میزارم، قصه ی ما به سر رسید
هر چی که بود تموم شده، چشام اصلا تو رو ندید

خودتو خسته نکن، من دیگه عاشق نمیشم

کسی عاشقت نمیشه، من دیگه آخریشم
آخه تو نمیدونی، میون خاطرخواهات، عاشق واقعی کیه

رفیق لحظه های من نبینی لحظه ای تو غم

رفیق خستگی دل سرشتمون یه آب و گل
رفیق همه خاطره هام من فقط تو رو میخوام

زندگی تو دستامه لمست مثل نفسهامه
عشق تو عزیز من آره همه ی دنیامه

خنده ی لبهامو ببین بیا کنار من بشین

دستای گرممو بگیر من تو رو میخوام همین
پیشم بمون عزیز من طاقت دوری سخته

حالا دیگه خوشبختی به خونمون برگشته
رفیق لحظه های من تو بمون کنار من

عزیز من عزیز من رفیق لحظه های من
داره بارون میباره دلم برات بیقراره

واسه ی دیدن تو یه لحظه آروم نداره
قسمت میدم عزیزم قسمت میدم بمونی

آخه تو عزیز جونی مهربونی مهربونی
تو بگو پیشم میمونی

تو رو آروم بغلم میگیرم میگم دوست دارم
میگم اگه نباشی
محاله من طاقت بیارم

نباشی میمیرم دستاتو میگیرم تا زنده باشم
حتی فکرشم نکن که یه روز ازت من جداشم

دستامو بگیر بیا با من برقص
چشمامو ببین از عشق نترس

من دوست دارم همه میدونن
عاشقت هستم پیشت میمونم

نباشی میمیرم دستاتو میگیرم تا زنده باشم
حتی فکرشم نکن که یه روز ازت من جداشم
دستامو بگیر بیا با من برقص

چشمامو ببین از عشق نترس
من دوست دارم همه میدونن
عاشقت هستم پیشت میمونم

 

از تموم دار دنیا عاشقونه مثل رویا

با تو هستم با تو میمونم تا خدا
از تو تا من ساده میشم واسه عشق آماده میشم

خون تو رگهام بغض عشق آلود صدا
شور و شرم با تو بودن از تو با عشق تو خوندن

واسه من مثل نفس میمونی گلم

شور و شرم با تو بودن از تو با عشق تو خوندن
خنده هات تسکینه زخم آلوده دلم

مینویسم لحظه لحظه با تو بدنامی میارزه
میشه حتی مرگو حس کرد و خنده زد

حس خوبه نازنینم از تو من عاشق ترینم
میشه با دستات پلی به آینده زد

ریتم تند نبض لحظه هام در تو معنا داره خنده هام
من صدام از قصه ی عشقم با تو خوند

غربت و تنهایی و غم تو بخوای دنیامو میدم
مگه میشه بی تو موند و باز زنده موند
مینویسم لحظه لحظه با تو بدنامی میارزه

میشه حتی مرگو حس کرد و خنده زد
حس خوبه نازنینم از تو من عاشق ترینم
میشه با دستات پلی به آینده زد

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 16:49 توسط ســمــانــه| |

Design By : LoxTheme.com