تبليغاتX
بی تو

بی تو


 

تنها

 

وقتی دیگرنبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتي او تمام كرد
 من شروع كردم

وقتي او تمام شد

من آغاز كردم

وچه سخت است

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي كردن

 مثل تنها مردن

  

مرگ لحظه ها

 

لحظه ها پوسیده اند افسوس

لحظه ها بیهوده اند افسوس

لحظه ها دیگر تهی از واژه عمرند

لحظه ها مردند!لحظه ها مردند!

لحظه ها دیگر تهی از واژه ی هستیست

لحظه ها دیگر همه الوده بازهرند

لحظه ها چون یک گل نشکفته

پژمردند

لحظه ها مردند!لحظه ها مردند!

لحظه این لحظه های تلخ

نشاط و شادمانی را

دیگر از خانه ام بردند

لحظه ها مردند!لحظه ها مردند!

لحظه ها این دلقکان پست

چه خوش با کوچکیشان

بازی ام دادند

لحظه ها

بازیچه ام کردند

میفریبند اینچنینم لحظه های پوچ

دمادم با فریب خود

برایم قصه می گویند

غم اور قصه های تلخ

لحظه ها ایینه ام کردند

لحظه ها دیوانه ام کردند

زخود بیگانه ام کردند!

لحظه ها جملگی درد است

زندگی نا مرد نامرد است!

لحظه ها بیهودگی را ارمغان دارند

لحظه ها پوچند

 

لحظه ها پوسیده اند افسوس

لحظه ها بیهوده اند افسوس

لحظه ها دیگر تهی از واژه عمرند

لحظه ها مردند!لحظه ها مردند!

                                                                                  شعر از ابوالقاسم جلیلیان مصلحی

زلال عشق  

زلال عشق

وقتی سحر نسیم خوش اغاز می کنه

مرغ دلم به سمت تو پرواز می کنه

هر صدایی که می رسه از مرغ حق به گوش

راز پنهانی است که گل ابراز می کنه

نرگس از خواب خوش به هزار عشوه و ناز

چشم خمارشرو به چمن باز می کنه

بلبل کنار گل به چمنزار ارزو

عشق پنهونشو چه خوش ابراز می کنه

گل و نگاه کن که چه طناز و عشوه گر

نشسته به سریر چمن ناز می کنه

خورشید اگه به خلوت عاشقا سر بزنه

پای غریبه رو به حرم باز می کنه

هر سری در این زمونه سرافراز سروریست

ما رو به جز غمت کی سرافرلز می کنه

بگذار تا بنویسمت ای چشمه سار عشق

یک جرعه زلال تو اعجاز می کنه

                                                                                  

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 17:57 توسط سمانه |


از من هم به من تو نزديکتري

 

مي‌شه هيچ چيز رو نديد فقط نگات کرد

روزهاي مقدس و خوب رو فدات کرد

اما عشق فرياد يک درد عميقه

دواي عشق رو نمي‌شه بي‌صدا کرد

غربت صداي گريه‌ام درد بي تو بودنه

بي‌صدا شکستنم صداي شعرهاي منه

مثل خوشبختي تو دوري از من اما هميشه

طعم گريه‌هاي تو تلخي حرفهاي منه

من مصيبت رو با رفتنت شناختم

بجاي ترانه‌هام مرثيه ساختم

قصه‌هام غمنامه‌اي براي تو شد

هر کلام من فقط صداي تو شد

از من هم به من تو نزديکتري اما هميشه

سردي دوري تو از تن من دور نمي‌شه

درد اين فاصله ها من رو به فرياد مي‌کشه

توي خرمن سکوتم شعله‌هاي آتيشه

از من هم به من تو نزديکتري اما هميشه

سردي دوري تو از تن من دور نمي‌شه

درد اين فاصله ها من رو به فرياد مي‌کشه

توي خرمن سکوتم شعله‌هاي آتيشه

تا خیالت به سرم میزنه گریم می گیره

آروم آروم دل تنگم داره بی تو می میره

پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم

اشکاتو هی هدر نده باید برم باید برم

میرم و گم میشم آخر تو غروب دشت غربت

نمیتونم که بمونم توی شهر بی محبت


بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ....

 

                                                                                "" سهراب سپهری ""

KANDIRMAM KENDIMI , SEVIYORUM DELILER GIBI

فريب نمي دم خودمو , مث ديوونه ها دوست دارم تو رو


+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 12:21 توسط سمانه |


جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 18:25 توسط سمانه |


شاید که از من دور باشی

اما عشق من بیش از فاصله هاست

هر شب به یادت اشک می ریزم به یاد چشمان سیاهت آواز هق هق سر می دهم

منتظر می مانم...

منتظر روزی که دستهای سردم را بگیری و فقط ما ل من باشی

دوباره دلتنگم...

دلتنگ چشمانت که ازدیدنشان سیر نشده بودم

وقتی رفتی قلبم را هم با خود بردی

احساس می کنم جای چیزی در سینه ام خالی ست

جای چیزی که با هر تپش آن تو به یادم می آمدی...

آن را به تو هدیه می دهم تا شاید نشانه ای از عشق من برایت باشد

دلتنگم... دلتنگ تمام آن ثانیه هایی که چشمانم را به چشمانت دوخته بودم

در آن فرصت اندک برق چشمانت آنقدر دلم را از خود بی خود کرده بود که یادم رفت قلبم را به تو هدیه دهم...

ولی لحظه ای که به خود آمدم دیگر قلبی در سینه نداشتم...

آری، تو آن را با خود بردی،تو آن را با خود به فاصله ها بردی،

جایی که تو هستی...جایی که عشق هست...جایی که قلب من هست و جایی که دلتنگی هست............. 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 23:1 توسط سمانه |


تو کدوم کوهی که خورشید

از تو دست تو می تابه

چشمه چشمه ابر ایثار

روی سینه ی تو خوابه

تو کدوم خلیج سبزی

که عمیق اما زلاله

مثل آیینه پاک و روشن

مهربون مثل خیاله

کاش از اول می دونستم

که تو صندوقچه ی قلبت

کلیدی داری برای

در های همیشه بسته

کاش از اول می دونستم

که تو دستای نجیبت

مرحمی داری برای

زخم این همیشه خسته

تو به قصه ها شبیهی

ساده اما حیرت آور

شوق تکرار تو دارم

وقتی می رسم به آخر

((((((سیاوش قمیشی))))))

::::::::::::::::::::::::::::::::: 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

هر كه با ما بود از ما گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و اون پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاعل مي زنم

حافظ ديوونه فالمو گرفت

يك غزل اومد كه حالمو گرفت:

ماز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

----------------------------------------

طرح چشمان قشنگت

در اتاقم نقش بسته

شعر مي گويم به يادت

در قفس غمگينو خسته

من چه تنها و غريبم

بي تو در درياي هستي

ساحلم شو غرق گشتم

بي تو در شبهاي مستی

----------------------------------------


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 18:11 توسط سمانه |


گناه دریا

چه صدف ها که به دریای وجود 
 

سینه هاشان ز گهر خالی بود

ننگ نشناخته از بی هنری 
 

شرم نکرده از این بی گهری 
 

سوی هر درگهشان روی نیاز

همه جا سینه گشایند به ناز

زندگی دشمن دیرینه من

چنگ انداخته در سینه من

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سینه تنگ

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ

                                                      فریدون مشیری

سکوت

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است

غروب پاییز

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
 افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
 فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن
 

آرزو

به امید نگاهت ایستادن
به روی شانه هایت سر نهادن
 خوشتر از این آرزویی است
دهان کوچکت را بوسه دادن 

آغوش 

برای چشم خاموشت بمیرم
کنار چشمه نوشت بمیرم
 نمی خواهم در آغوشت بگیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم 

 

تنها

 کسی مانند من تنها نماند
به راه زندگانی وانماند
خدا را در قفای کاروان ها
غریبی در بیابان جا نماند 
 

غروب

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام
 مرا در ظلمت ها کشیدی


پرستوها در باران

 عطر طراوت بود باران
 آغوش خالی بود خک پک دامان
 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
 واندر لبان خورشید لبخند
 آن یک درودی گفت بردوست
 این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
 عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خک سرخ دامان

                                                                             سیاوش کسرایی         

                                     دوست داشتن

ما شقایق کوهستان های وطنمان را
داریم
 و هر که را
 که تاب این آتش رویان را
 در سینه دارد
ما شقایق ها را دوست داریم
 و روییدن و بالیدنشان را
 و به شباهنگامی چنین
 پاسداری شان را
 گرد آمده ایم
 ما گل ها را دوست داریم
 و نه تنها
 گلها ی گلخانه را
 که گلهای وحشی خوشبو را هم
و آزادی گفتن کلام عطر آگین دوست داشتن را
هر که گلی می پسندد
 و هر که گیاهی
 و هر که رویش جاودانه جان را
باور دارد
 با ما در این برخاستن یگانه است
 و ما برخاسته ایم
 تا بیگانگی را باطل کنیم
با ترانه مهر
 و در برابر آن که چیدن گلها را داس درو به دست دارد
با کینه مادران
جدایی را همچنان
 سنگ بر سنگ می نهند
 و اینک دیواری است
بگذار بر این دیوار
مرغ من بنشیند
و دست تو
 او را کریمانه دانه بخشد
و دیوار
 پله ای باشد
 برآمدن ما را
چه در بالا
 یک آسمان
 به چشمان ما نگاه می کند
 و در پایین
 گهواره و گور ماست
که بر آن
همواره شقایقی سوزان می روید 
                                        
پرنده بود

ای عبور ظریف
 بال را معنی کن
تا پرهوش من از حسادت بسوزد
ای حیات شدید
ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشد
 آدمی زاد این حجم غمنک
روی پاشویه وقت
روز سرشاری حوض را خواب می بیند
ای کمی رفته بالاتر از واقعیت
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بالهای تو می ریزد
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد
 من
وارث نقش فرش زمینم
و همه انحنا های این حوضخانه
 شکل آن کاسه مس
هم سفر بوده با من
 از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز
ای نگاه تحرک
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور میشد
پیش از این یعنی
 روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود
 روزگاری که در سایه برگ ادرک
روی پلک درشت بشارت
خواب شیرینی از هوش می رفت
از تماشای سوی ستاره
 خون انسان پراز شمش اشراق می شد
 ای حضور پریروز بدوی
ای که با یک پرش از سر شاخه تا خک
 حرمت زندگی را
 طرح می ریزی
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
 می شنیدم
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پیش می افتد
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است
ای پرنده ولی تو
 خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی

                                                     سهراب سپهری 

 

صدای دیدار

با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود
میوه ها آواز می خواندند
میوه ها در آفتاب آواز می خواندند
 در طبق ها زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید
اضطراب باغ ها درسایه هر میوه روشن بود
گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسیان گسترش می داد
بنیش هم شهریان افسوس
بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود
من به خانه بازگشنم مادر پرسید
میوه از میدان خریدی هیچ ؟
میوه های بی نهایت را کجا می شود میان این سبد جا داد ؟
 گفتم از میدان بخر یک انار خوب
امتحان کردم اناری را
 انبساطش از کنار این سبد سر رفت
به چه شد آخر خورک ظهر
ظهر از ایینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت

سهراب سپهری

و چه تنها

 

ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر و گیاهی به نماز 

 غم ها را گل کردم پل زدم از خود تا صخره دوست

من هستم و سفالینه تاریکی و تراویدن راز ازلی

سر بر سنگ و هوایی که خنک و چناری که به فکر و روانی که پر از ریزش دوست 

 خوابم چه سبک ابر نیایش چه بلند و چه زیبا بوته زیست و چه تنها من

تنها من و سرانگشتم در چشمه یاد و کبوترها لب آب

هم خنده موج هم تن زنبوری بر سبزه مرگ و شکوهی در پنجه باد

 من از تو پرم ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس

هنگام مناست ای در به فراز ای جاده به نیلوفر خاموش پیام
 

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت 

سرنوشت

اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ
روزی به نیستانی شد ره سپر همی
نا گه کینه توزی گردون گرگ خوی
 شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی
مسکین ز هول شیر هراسان و بیمنک
شد بر قراز نخلی آسیمه سر همی
چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد
ماری غنوده دید در آن برگ و بر همی
گیتی سیاه گشت به چشمش که شیر سرخ
بودش به زیر و مار سیه بر زبر همی
نه پای آنکه اید ز آن جایگه فرود
نه جای آن که ماند بر شاخ همی
خود را درون دجله فکند از فراز نخل
کز مار گرزه وارهد و شیر نر همی
بر شط فر نیامده آمد به سوی او
بگشاده کام جانوری جان شکر همی
 بیچاره مرد ز آن دو بلا گرچه برد جان
درماند عاقبت به بلای دگر همی
از چنگ شیر رست و ز چنگ قضا نرست
 القصه گشت طعمه آن جانور همی
جادوی چرخ چون کند آهنگ جان تو
زاید بلا و حادثه از بحر و بر همی
کام اجل فراخ و تو نخجیر پای بند
 دام قضا وسیع و تو بی بال و پر همی
 ور ز آنکه بر شوی به فلک همچو آفتاب
صیدت کند کمند قضا و قدر همی

                                               رهی معیری (سایه عم  

 

راز خوشدلی

 

 حادثات فلکی چون نه بهدسا من و توست

رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا ؟

 مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار 
 

آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا 

 

برای مادرم

حق با تو بود.
هرگز با تو نزیسته ام.
هرگز سکوت مان رنگی نخواهد گرفت
هرگز دخترکی سفید با گیسوان طلایی
تو را به درون خود راه نداد.
و در بسترت آرام نیافت
هر شب
چشمانت
بر روی قابهای کوچک و بزرگ
تحقیر شده من
سرگردان است.
بر اندوهم می گریی...
چه زایش سختی داشته ایی
سد بار ، زایش پشت زایش
برای تولدی
که هیچگاه غروری بر تو نیفزود.
و هر لحظه لحظه اش
دعاهای شبانه ات را افزون تر کرد.
......
آری ادامه تو اینگونه رقم خورده بود.

      مریم تاجیک

بانوی تنهای من  

گاه با خود عهد می کنم
بدیهایت را فراموش کنم
باور کن
ادامه ات را...
من هنوز خسته از کوله بار سختی
پدرت هستم.
و از عقده های کودکی ات بیزارم.
فراموشم می کنی
من هم مانند برادرم .
به خانه که می رسم .
عطش یک چای گرم دارم .
کاسه سوپی را که همیشه برای من فراموش می کنی
باور کن
-هیچ زن هرزه ایی
در خانه ات پیر نمی شود .
گناه را به خانه نیاورده ایم
زیستن را از یاد برده ام.
و گمشده ایی اینچنین تنها را رها می کنی

کمی انتظار برای من

همیشه به چهار راه
دیر می رسم.
و زمین خسته
که دیگر توان مرا ندارد.
باید بنشینیم
و فاصله های کش دار را شماره کنم
کمی انتظار برای من
و گویش تو با زمین
او را صبور تر خواهد کرد.
بمان بر سر خیابان
کمی انتظار برای من

پشت چراغ قرمز

دنیایی بزرگ
ازدیاد آدمها بر روی شهر
اخطار هر روزه
تکرار هر روزه
سر در گمی ات در یک غروب
پشت چراغی قرمز
و یا نه ...
حتی خواندن تکه ای روزنامه
در می یابی
هجوم آدمها را.
پس چرا
کنار این عدد لبریز شده .
فقط یک ، یکی را نمی یابیم
شاید قالب بسته من
به تابش آفتاب سالها
شکلی دیگر گرفته.
و یا شاید آفتاب سرخی خود زا.
در سایه های درهم بنفش گم کرده.


ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 
          

نیما یوشیج

جاده خاموش است

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه ای بیهوده می جوید.
یک نفر پوشیده در کنجی
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

بر در شهر آمد آخر کاروان ما زه راه دور -می گوید-
با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست.
مردمان شهر را فریاد بر میخاست.

آنکه او این قصه اش در گوش، اما
خاسته افسرده وار از جا،
شهر را نام و نشان هر لحظه می جوید.
و به او افسرده می گوید:
«مثل این که سال ها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل این که یک زمان در کوچه ای از کوچه های او
داشتم یاری موافق، شاد بودم با لقای او.

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه می جوید.
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.
 

شب پره ی ساحل نزدیک

چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاریک
شب پره ی ساحل نزدیک
دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.
 
شب پره ی ساحل نزدیک!
در تلاش تو چه مقصودی است؟
از اطاق من چه می خواهی؟
 
شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:
" چه فراوان روشنایی در اطاق توست!
باز کن در بر من
خستگی آورده شب در من."
به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برد هر راهی
راه سوی عافیتگاهی
وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.
 
چوک و چوک!... در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آید...؟

 

در کنار رودخانه

در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.
روز، روز آفتابی است.
صحنه ی آییش گرم است.
 
سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار رودخانه.
 
در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
آفتاب من
روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
یا شتاب من،
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه.


 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 10:1 توسط سمانه |


در کدامین ایینه می توان تو را جستجو کرد ؟!!!

در کدامین چشمه زلال می توان تو را دید ؟!!!

در کدامین راه نرفته تو را می توان پیمود ؟!!!

سهم من از تو چیست....

گلدان خالی کنار پنجره ....

دانه برفی که هرگز به زمین نمیرسد .....

افتابی که هرگز نمی توان گرمایش را احساس کرد ......

یا راهی که به نا کجا ختم میشود .....

سهم من دویدن به سوی تو .....

و هرگز نرسیدن به توست

 

  زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو !
 
زیباست لحظه های عاشقی ، با تو ، تنها در کنار تو!
 
زیباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به یاد تو!
 
آن لحظه که با تو هستم ، بهترین لحظه زندگی ام است که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد!
 
دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد!
 
زیباست این زندگی در کنار تو ، فقط با عشق تو!
 
زیباست لحظه ای که در زیر باران قدم میزنم ، یا با تو و یا به یاد تو!
 
این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو و عاشق تو هستم!
 
این لحظه ها عاشقانه تر از همیشه میگذرد ، چون با تو و به یاد تو هستم!
 
خوشبخت است این قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد!
 
تنها تو را ، فقط تو را ، با تو می ماند ، عاشقانه می ماند و هیچگاه تو را تنها نمیگذارد!
 
میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی ، فقط تو لایق این عشق بی پایان منی!
 
می گویم با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ،

فقط با تو ، چون تنها تو سرپناه این قلب عاشق منی !
 
عشق من و تو ماندگار است ، تا ابد ، برای همیشه ، فقط با هم ، تنها در کنار هم!
 
زیباست کلام عشق ، شیرین است لحظه های با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو!
 
عشق من و تو برای همیشه در خاطره ها و یادها می ماند ، یک عشق ابدی و بی پایان!
 
لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست ، فقط با تو ، و به عشق تو

اینها رو برای دل خودم مینویسم من تنهام

              

 

زندگی کوتاه تر از ان است که با خصومت بگذرد.

و قلب ها گرامی تر از انند که بشکنند.

انچه در زندگی به دست می اید ، با خنده نمی ماند

وانچه از دست برود با گریه جبران نمی شود

و فردا باز خورشید طلوع خواهد کرد

حتی اگر ما نباشیم ...


   

بذار رنگ پائیز شبم با تو روشن شه

نذار اون لحظه که رفتی واسم وقت شکستن شه

منو دست خودم نسپار بدون تو اینجا می پوسم

بدون تو / تو این دریا داره گم می شه فانوسم 

با من باش پیچ جاده بی تو  یک نفس حتی از سرم زیاده

بی تو تنهایی هنوزم عمری چطور دلت اومد از من بریدی

 

گاهی وقتا زندگی كردن پرنده ها توی قفس از هر كاری بهتره


به شرطی كه اون پرنده تو باشی و اون قفس دل یارت

 امشب شب آخره مزاحم دلت شدم

        خورشید فردا مال تو  ببخش که عاشقت شدم

           بدرقه لازم ندارم میرم عزیزترین من

          نزار بمونم زبر پا قلمبو بردار عشق من

          دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

         غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 19:21 توسط سمانه |


زندگی زیباست*** اما بدون غم

 

مرگ زیباست*** اما بدون گناه

 

دوستی زیباست*** اما بدون کلک

 

عشق زیباست*** اما بدون دروغ

 

دنیا زیباست***اما بدون درگیری

 

گل زیباست***اما بدون ریشه

 

سکوت زیباست***اما بدون یار

 

شیشه زیباست***اما بدون تیرگی

 

برف زیباست***اما بدون رهگزر

 

خانواده زیباست***اما بدون دوری

 

ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 18:48 توسط سمانه |


دلم هواي غريبي ميكند ،دلم با توست و در دلم احساس

خوشنودي ميكنم. دلم جوش تو را ميزند.

وقتي تو را ميبينم دلم به لرزه مي افتد ،به خود افتخار ميكنم.

در دلم احساس رضايت ميكنم ،چون در قلب من حك شده اي.

تو مانند گل در قلبم شگفتي و رشد كردي و الان مانند يك كوه

در دلم استوار شده اي و هيچ چيز نميتواند آن را بشكند و حالا

خوشحالم از اين كه مثل آفتاب ،بر زندگيم طلوع كردي و همه

خاطرات خوبم را رقم زدي ،صادقانه ميگويم ،اگر روزي نباشي
 

من هم نيستم چرا كه زندگيم به بودن تو وابسته است.

اين دل عاشق و دلتنگ تو را ميخواند

ميزند سر به گل و سنگ تو را ميخواند

روز و شب خواب تو بينم كه ز تو بازآيي

ميزند غم به دلم چنگ ،تو را ميخواند

هر نفس هر دم و هر بازدمم زخمه توست

ميزند ضجه ،هر آهنگ تو را ميخواند

بي تو در دل من زلزله اي بر پا شد

اين گل پر پر خوش رنگ تو را ميخواند

خانه كوچك قلبم به خدا جاي تو است

اين دل ناخوش دلتنگ تو را ميخواند

تو یعنی

 

.

تو يعني گونه هاي غنچه اي را
به رسم مهرباني ناز كردن
تو يعني كوچه باغ آرزو را
به روي گام ياسي باز كردن
تو يعني وسعت معصوم دل را
به معناي شكفتن هديه دادن
تو يعني بوته اي از رازقي را
 ميان حجم گلداني نهادن
تو يعني جستجوي آبي عشق
 تو يعني فصل پاك پونه بودن
 تو يعني قصه شوق كبوتر
تو يعني لذت سبز شكفتن
تو يعني با تواضع راز دل را
به يك نيلوفر بي كينه گفتن
تو يعني وسعتي تا بي نهايت
تو يعني نغمه موزون باران
تو يعني تا ابد آيينه بودن
براي خاطر دلهاي ياران
تو يعني در حضور نيلي صبح
گلي را به بهار دل سپردن
 تو يعني ارغواني گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو يعني مثل شبنم عاشقانه
گلوي ياس ها را تازه كردن
تو يعني حجم روياي گلي را
 ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني پونه را زير باران
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني بي ريا چون ياس بودن
و يا به شهر شبنم ها رسيدن
تو يعني انتظار غنچه ها را
ميان شهر رويا خواب كردن
تو يعني غصه هاي زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب كردن
تو يعني در سحرگاهي طلايي
 به يك احساس تشنه آب دادن
تو يعني نسترن هاي وفا را
به رسم مهرباني تاب دادن
 تو يعني غربت يك اطلسي را
ز شوق آرزو سرشار كردن
تو يعني با طلوع آبي مهر
صبور و شوق آرزو سرشار كردن
تو را آن قدر در دل مي سرايم
كه دل يعني ترا زيبا سرودن
فداي تو شقايق احساس
 و روياي بي آغاز سرودن

 

آیا عشق دلیل میخواد؟

بعضيها هيچوقت نميفهمند

دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ،ازش پرسيد

چرا دوستم داري؟واسه چي عاشقمي؟

 

پسر گفت دليلشو نميدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم

 

تو هيچ دليلي نميتوني بگي پس چطور دوستم داري؟

چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

 

من جدا"دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت كنم

 

ثابت كني؟من ميخوام دليلتو بگي . دوست پسر يكي از دوستام ميتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو ميگي نميدوني!!!!ه

 

 

باشه !!!ميگم ،چون خوشگلي

 

صدات گرم وخواستنيه

 

هميشه بهم اهميت ميدي

 

دوست داشتني هستي

 

باملاحظه هستي

 

بخاطر لبخندت

 

بخاطر همه حركاتت

 

بخاطر مهربونیت

 

دختر ازجوابهاي اون خيلي راضي وقانع شد

 

متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكي كرد و به كما رفت

 

پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجودنداره

 

آیاعشق دليل ميخواد؟

 

نه!!!!معلومه كه نه دلیل نمیخواد!!!!پس من هنوز هم عاشقتم

 

عشق واقعي هيچوقت نمي ميره،اين هوس است كه كمتروكمتر ميشه وازبين ميره 

  

عشق خام وناقص ميگه:"من دوستت دارم چون بهت نياز دارم "ولي عشق كامل وپخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوستت دارم"

 

اين قسمت و سرنوشته كه تعيين ميكنه كي وارد زندگيمون بشه اما دلمونه که تصميم ميگيره كي بمون

 

غربت انتظار

تو همسفر طلایی خورشیدی

یک باغ پر از ستاره کیدی

ای کاش در آن زمان که می رفتی زود

از غربت انتظار می پرسیدی 

 

عشق تو

بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند

در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند

تو مثل یاس پک و سپید و مقدسی

نام مرا به عشق تو مریم گذاشتند
 

مریم حیدر زاده

این شعر ها رو برای دل خودم نوشتم من  تنهام


تا همیشه با تو

امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست
رویای او غم از دل من پک کرده است
اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز
دل را به رسم عاطفه نمنک کرده است
یادش به خیر دسته گلی از صداقتش
در لابلای شهر وجودم نشسته بود
دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد
دستش اگر چه از غم یک عمر خسته بود
او رفت و کوچه های غریبانه زمان
در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند
گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او
در گردباد حادثه مظلوم مانده اند
از پشت آرزوی تمام بنفشه ها
ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید
دستان آسمانی خود را به رسم عشق
 بر گونه غریب گل اطلسی کشید
احساس جز شکفته شدن آرزو نداشت
یک بار دیگر از تپش عشق خیره ماند
باران گرفت و نغمه موزون لطف او
یک صفحه از کتاب صفا را دوباره خواند
از آن زمان بهار دلم جور دیگریست
یک جای آن حضور شکوفای انتظار
جای دگر بلور شکیبای شبنم ست
اما اگر بنفشه زیبای من نبود
ایا کسی به کوچه احساس می رسید
ایا صدای غربت این روح خسته را
نیلوفری نجیب و صمیمانه می شنید
باران لطیف و پر تپش و مهربان ببار
زیبایی ات تداعی تصویر ماه اوست
تنها عبور آبی تو در دل زمان
گویای عشق پک و دل بی گناه اوست
ای آسمان آبی قلب بهاریت
تا بیکران شهر صداقت پناه دل
ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق
ای چشم تو امید گل بی گناه دل
رویای عاشقانه پیوند با دلت
زیباترین تجسم پایان خستگی ست
نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست
این اوج روشنایی دنیای زندگی ست
باران مهربانی از دوردست عشق
بر روح پک یاس امیدم چکیده است
فریاد انتظار مرا از گلوی عشق
حتی افق به رسم تواضع شنیده است
عطر عبور آبی ات از ک.چه باغ عشق
گلبوته های یاد مرا ناز می کند
نیلوفر غریب نگاهت از آسمان
چشمان انتظار مرا باز میکند
نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز
مانده میان یاسمن آرزوی من
چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست
 و قصه ایست از عطش جستجوی من
تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت
من در حریم عاطقه پروانه ام هنوز
در باور حقیقت بی انتهای عشق
مجنون ثفت به یاد تو دیوانهام هنوز
 

بیشتر از تو

نمی گم عوض شدی نه تو هنوزم مهربونی

حدسش رو من زده بودم نمی خوای پیشم بمونی

روزای اول این عشق اشتیاقت تازه تر بود 
 

حالا با صد التماسم واسه من شعر نمی خونی

بعضی وقتا اگه حرف و خبری جایی نباشه

نمی ری دیگه سراغ قصه های خودمونی

گفتی تنها نامه ی من تو دس همه ست عزیزم

نامتو من بفرستم حالا به کدوم نشونی

بنویسم روی پکت با یه تیکه یاد غربت

برسه به یه ستاره به یه عشق آسمونی

پشت پنجره نشستم واسه ی تو می نویسم

که شاید رد شه از اینجا ایه ی محو جنونی

یه روزی خوندم یه جایی از عزیز بی وفایی

واسه ی دوام یک عشق عاشق و باید برونی

بهترین جمله ی دنیا فکر کنم همینه زیبا

عمری دنبال تو بودم اونی که می خوام همونی

صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزیزم

تو که نیستی مثل اونها تو خود رنگین کمونی

نه جواب نامت این نیس اون و بعدا می نویسم

که سلام گلدونا رو به گلاشون برسونی

گفتم این رو بنویسم که دوست دارم عزیزم

بیشتر از تو می دونم که تو اینو نمی دونی

اي کاش مي توانستم نشان دهم، I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you

هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but

اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….

به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم that only have descovered

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the

و تحسين مي کند. you of the world that is

آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others

آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially min

آني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم. Which cannot evto love

www.keyvan.com2.ir



کاش یکی پیدا بشه

 کاش یکی پیدا شه خواب و گل تعبیر بکنه
به کویر آب بده تا اونا رو سیر بکنه
 کاش یکی پیدا شه با ابرا صمیمی تر باشه
نذاره بارون واسه باریدنش دیر بکنه
کاش یکی پیدا شه که دلش مث اینه باشه
 لااقل دعا واسه بقیه تاثیر بکنه
کاش یکی پیدا شه ‌آب بده به آدمای خوب
نکنه خوشبختیا تو گلوشون گیر بکنه
کاش یکی پیدا شه زندگی بده به کلبه ها
خونه ی شادی ها رو یه جوری تعمیر بکنه
کاش یکی پدیا شه که انقده مهربون باشه
که از آدمای بی ستاره تقدیر بکنه
کاش یکی پیدا شه دستا رو به همدیگه بده
دلای گسسته رو بیاره زنجیر بکنه
کاش یکی پیدا شه قانون سفر رو ببره
 نذاره دم ورودش کسی تاخیر بکنه
کاش یکی پیدا شه مرهم بذاره رو زخم عشق
پیش از این که عاشقی دلا رو دلگیر بکنه
 کاش همه پیدا بشیم به همدیگه کمک کنیم
کسی تنهایی نمی تونه دی و تیر بکنه


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 12:11 توسط سمانه |


قانون عشق :

 

يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش ميآید

و عشق از طرف او شروع ميشه

 

تا جايي كه زندگيش را پاي عشقش مي گذاره ..

 

اما دختر باور نميكنه

 

چون چيزهايي ديده و شنیده

 

تا دختر بیایه پسر را باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه

ميره با يكي ديگه

 

بعد كه دختر تازه توانسته پسر را باور كنه ميره طرفش

 

اما پسر را با يكي ديگه ميبينه

 

اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود

 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم

دلم به حال تنهایی خود سوخت

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را

به دست اشکهایم می سپارم

تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم

نه به آن مفتی که تو خریدی

به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام

باورم کن

گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد. و گاهی بالشم را پر از شعرهای تازه می کنم تا خواب تو را ببینم

گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس رویاها را روی پیراهنم حس می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی

می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آرام و شفافند که وقتی چشم می گشایم؛ جای پای تو روی فرش راه می رود

و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند. یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را

از هیچکس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلکهایم را باز کنم؛ تو را می بینم.

احساس می کنم همه پرستوها برای تو آواز می خوانند و چراغهای آبادی برای تو روشن می شوند.

نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاجها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در تابستان به دنیا خواهم آمد.

آیا کسی بعد از من شعرهایم را برایت خواهد خواند؟ آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد؟

گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که