عطر طراوت بود باران برف می بارد برف می بارد به روی خار و خاراسنگ کوهها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ... بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟ آنک آنک کلبه ای روشن روی تپه روبروی من در گشودندم در کنار شعله آتش گفته بودم زندگی زیباست دشت های بی در و پیکر تاب نرم رقص ماهی در بلور آب خواب گندمزارها در چشمه مهتاب پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن در کنار بام دیدن دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست کنده ای در کوره افسرده جان افکند زندگی را شعله باید برفروزنده جنگلی هستی تو ای انسان بی دریغ افکنده روی کوهها دامن چشمه ها در سایبان های تو جوشنده، سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان شعله ها را هیمه باید روشنی افروز او به جان خدمتگزار باغ آتش بود بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره شهر سیلی خورده هذیان داشت زندگی سرد و سیه چون سنگ عشق در بیماری دلمردگی بیجان صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ خیمه گاه دشمنان پر جوش همچو باروهای دل بشکسته و ویران هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت هیچ دل مهری نمی ورزید هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید آسمان اشک ها پر بار روسپی نامردمان در کار رایزن ها گرد هم آورد دشمن تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند که مباداشان دگر روزبهی در چشم یافتند آخر فسونی را که می جستند چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد آخرین فرمان آخرین تحقیر مرز را پرواز تیری می دهد سامان گر به نزدیکی فرود اید خانه هامان تنگ آرزومان کور تا کجا ؟ تا چند ؟ هر دهانی این خبر را بازگو می کرد پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید از میان دره های دور گرگی خسته می نالید باد بالش را به پشت شیشه می مالید پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور دختران بنشسته بر روزن خلق چون بحری بر آشفته به موج افتاد از سینه بیرون داد منم آرش سپاهی مردی آزاده مجوییدم نسب فرزند رنج و کار مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش شما را باده و جامه دل این جام پر از کین پر از خون را که تا نوشم به نام فتحتان در بزم که تا کوبم به جام قلبتان در رزم در این پیکار امید مردمی خاموش هم پشتم شهاب تیزرو تیرم مرا نیر است آتش پر رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد به صبح راستین سوگند که آرش جان خود در تیر خواهد کرد زمین می داند این را آسمان ها نیز نه نیرنگی به کار من نه افسونی درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش به هر گام هراس افکن به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد به رویم سرد می خندد که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست همان بایسته آزادگی این است مرا پیک امید خویش می داند گهی می گیردم گه پیش می راند نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد برآ ای خوشه خورشید چو پا در کام مرگی تند خو دارم به موج روشنایی شست و شو خواهم شما ای قله های سرکش خاموش که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید امیدم را برافرازید غرورم را نگه دارید زمین خاموش بود و آسمان خاموش هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید نظر افکند آرش سوی شهر آرام مادران غمگین کنار در کدامین نغمه می ریزد طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟ کودکان از بامها او را صدا کردند پیر مردان چشم گرداندند آرش اما همچنان خاموش خنده بر لب غرقه در رویا شعله های کوره در پرواز آری آری جان خود در تیر کرد آرش کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش به دیگر نیمروزی از پی آن روز مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد سر به هر ایوان و هر در زد سالها و باز رهگذرهایی که شب در راه می مانند با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ می دهد امید کوه ها خاموش راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ در خوابست عمو نوروز می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان شعله بالا می رود پر سوز دل تنگم هنوزم وقت خوابم جای حس تو رو یادم میاره در گوشم میگه لالاییامو ولی اشک چشامو در میاره چقد دلتنگ و داغونم تو خوابم زیر بارونم تک و تنها رو دیوارا نوشتم یعنی تو یاد تو می مونم تو که از حال و روز من خبر داری چرا میری میری تنهام می ذاری دلم میگه دیگه دوسم نداری شبش میای تو خوابم پا می ذاری تو که می خوای جدا باشی نمی خواد نگرون باشی شبا گم میشی تو خوابم نمی خوای دیگه پیدا شی تو عشقی (!) بعده لالایی تو فقط خواب و رویایی یه حسی بعده بیداری تو فقط خواب و رویایی تو که از حال و روز من خبر داری چرا میری میری تنهام می ذاری دلم میگه دیگه دوسم نداری شبش میای تو خوابم پا می ذاری نمیدونم به چه جرمی پر و بالمو شکستن رو به من که ناامیدم همه ی درا رو بستن نمی دونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود همه دست روزگاره ، اگه حال و روزم اینه می خوام عاشقت بمونم آخه دلخوشیم همینه دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت انگاری دیگه حضورم واسه تو نداره حرمت واسه اینکه با تو باشم من همه جونمو میدم واسه بودن کنارت حتی از خودم بریدم نیستی ببینی بی تو حالم خرابه بی تو حالم خرابه بی تو روزم سیاهه بی تو واسه لحظه های دلگیر تو پناه خستگیمی با تو چیزی کم ندارم تو تموم زندگیمی نیستی ببینی بی تو حالم خرابه بی تو نیستی ببینی بی تو حالم خرابه بی تو عشقم ببین که بی تو روزم سیاهه بی تو عشقم ببین که بی تو روزم سیاهه بی تو چند لحظه بشین پای حرفا و ،بعد برو از این خونه نمیخوام تمومه بدیهام فقط یادت بمونه! ببین امشب صدای آسمونم پره بغض بارونه! ،بارونه تو بری پشته سره تو / منم از این خونه میرم تو بری ،با خاطره های تو / همیشه درگیرم تو بری دیگه چیزی نمیمونه / از من و بی تو میمیرم ، میمیرم حالا که داری میری ،گوش کن / که بهت چی میگم به خدا دروغه شنیدی که من ، عاشقه یکی دیگم به خدا دروغه! من که همیشه عاشقت بودم منو باورکن ، که بی تو تنهام باور کن تنهایی یه لحظش ،برام مثله یه ساله باورکن بدون تو خوشبختی ، واسه من محاله باورکن فقط همین یه بار، منو باور کن ، منو باورکن که بی تو تنهـــــــام لبخند تو معجزه س معجزه کن دوباره بذار دوباره مهتاب رو خاک شب بباره بذار که خاک تشنه نگاهتو بنوشه شب با طلوع چشمات رخت سحر بپوشه معجزه کن دوباره وقتی که بی قرارم وقتی که بی حضورت آرامشی ندارم تو لحظه های تردید اسم منو صدا کن از این سکوت دلگیر قلب منو رها کن با من بمون که فردا سهم من و تو باشه اندوه لحظه هامون با بودنت فنا شه لبخند تو صدامو می بره تا ستاره دوباره شعله ور شو معجزه کن دوباره تا انتهای قصه همراه باش و هم پا ای هم صدای دیروز با من بیا به فردا یک لحظه یک ترانه با من بمون و سر کن این لحظه های تلخو با خنده بی اثر کن با من بمون که فردا سهم من و تو باشه اندوه لحظه هامون با بودنت فنا شه لبخند تو صدامو می بره تا ستاره دوباره شعله ور شو معجزه کن دوباره بگو با من از عشقی که رفت از حسی که هست از این تنهایی بگو این بار تقصیر کی بود دلای کی بود پس چرا تنهام بگو حس تو مثل تو منو تنها نمی ذاره نگو بین من بین تو تا ابد یه دیواره نیستی که ببینی نیستی ببینی نیستی که ببینی نیستی ببینی به فکر خودت باش دور تو پره کاش وقتی ازت دورم میرم آسمون واسمون ببینم چی داره می دونم خدامون برامون هوامونو داره من اینجا تو یادتم اما نیستی که ببینی نیستی ببینی تو بگو بدونم اینو کیه که مونده یارت وقتی از دورا میام کیه که مونده یارت بگو حس تو مثل تو منو تنها نمی ذاره نگو بین من بین تو تا ابد یه دیواره .. یه طورایی هس که من راحتم پس کاش ازم بخوای که نرم نرم اون که تو رو جز غم می خواد منم منم فکرایی ناچارا بد سرم زدن مثه یه تفنگ که بکشی گلنگدن حالم حالت یادت هست ؟ قلبم بازم بازنده س نبوده و نیست زمونه بی ریسک نیستی پیشم و دیگه زبون نمی ریزی نمی کنی شیطنت و هی تنتو بزنی به منو بگم ای کلک بگو حس تو مثل تو منو تنها نمی ذاره نگو بین من بین تو تا ابد یه دیواره کتاب عاشقي را آرام باز مي کنم دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام برای دیدنت ای کاش آسمان بودم من بی تو چه کنم، ای آرام دلم، دلتنگ توام غزلم نمیدونم که میدونی که چقدر جدایی سخته حرف تازه ای ندارم که از این فاصله رد شم از یادت چو روم، میسوزد جگرم، غم آید به سرم حرف تازه ای ندارم که از این فاصله رد شم از وقتی نگات افتاد تو چشام، اون جادویی بودی که میخواستم شب تاریکم پر از ستاره، آسمون تار ابراش وا شدن برگرد، نگو حرفی ندارم، برگرد، که پناهی ندارم فتر عشقو یکی یکی ورق زدم، اسمتو روی برگاش نوشتم برگرد، نگو حرفی ندارم، برگرد، که پناهی ندارم برگرد، آخه جز خواستن تو، برگرد، که گناهی ندارم از وقتی صدات پر شد تو شبام، اون رویایی شدی که نداشتم خزون عمرم دوباره آفتابی شده، فصل سرما رفت برفاش آب شدن برگرد، آخه جز خواستن تو، برگرد، که گناهی ندارم با این که رفتی از پیشم هنوزم عاشقت میشم تو پس کوچه ی قلب تو یه عمریه که درویشم بیا برگرد به شهر من شاید فردا دیگه دیره بگو کی پشت این پرده چشاتو رو دلم می بست میرفتم بی تو اما عشق به این تنهایی راضی بود کسی که عشقمو دزدید فقط یک شیش و بش آورد تو پس کوچه ی قلب تو یه عمریه که درویشم دل پیرو زمین گیرم بدونت داره میمیره میرم از شهر چشات، مثل خود زیرحرفم میزنم، عشقتو هاشا میکنم خودتو خسته نکن من دیگه عاشق نمیشم آخه تو نمیدونی، محبت و خوبی چیه آره من خسته شدم، میخوام ببینم چی میشه پا روی عشقت میزارم، قصه ی ما به سر رسید خودتو خسته نکن، من دیگه عاشق نمیشم کسی عاشقت نمیشه، من دیگه آخریشم رفیق لحظه های من نبینی لحظه ای تو غم رفیق خستگی دل سرشتمون یه آب و گل زندگی تو دستامه لمست مثل نفسهامه خنده ی لبهامو ببین بیا کنار من بشین دستای گرممو بگیر من تو رو میخوام همین حالا دیگه خوشبختی به خونمون برگشته عزیز من عزیز من رفیق لحظه های من واسه ی دیدن تو یه لحظه آروم نداره آخه تو عزیز جونی مهربونی مهربونی تو رو آروم بغلم میگیرم میگم دوست دارم نباشی میمیرم دستاتو میگیرم تا زنده باشم دستامو بگیر بیا با من برقص من دوست دارم همه میدونن نباشی میمیرم دستاتو میگیرم تا زنده باشم چشمامو ببین از عشق نترس از تموم دار دنیا عاشقونه مثل رویا با تو هستم با تو میمونم تا خدا خون تو رگهام بغض عشق آلود صدا واسه من مثل نفس میمونی گلم شور و شرم با تو بودن از تو با عشق تو خوندن مینویسم لحظه لحظه با تو بدنامی میارزه حس خوبه نازنینم از تو من عاشق ترینم ریتم تند نبض لحظه هام در تو معنا داره خنده هام غربت و تنهایی و غم تو بخوای دنیامو میدم میشه حتی مرگو حس کرد و خنده زد پرستوها در باران
آغوش خالی بود خاک پاک دامان
اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
واندر لبان خورشید لبخند
آن یک درودی گفت بردوست
این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاک سرخ دامان
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
سر برون آوردن گل از درون برف
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
بی تکان گهواره رنگین کمان را
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
پیر مرد آرام و با لبخند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگل ای روییده آزاده
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
دشمنان بر جان ما چیره
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
فصل ها فصل زمستان شد
در شبستان های خاموشی
ترس بود و بالهای مرگ
سنگر آزادگان خاموش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
باغهای آرزو بی برگ
گر مرو آزادگان دربند
انجمن ها کرد دشمن
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
ور بپرد دور
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
برف روی برف می بارید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
به جوش آمد
خروشان شد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این بی تاب خشم آهنگ
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این کار
دل خلقی است در مشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
که تن بی عیب و جان پاک است
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
مرا با دیده خونبار می پاید
به راهم می نشیند راه می بندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
غرور و سربلندی هم شما را باد
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
مادران او را دعا کردند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
باد در غوغا.
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
دره ها دلتنگ
کودکان دیری است در خوابند
حتی از خودم بریدم
نیستی ببینی بی تو
عشقم ببین که بی تو
عشقم ببین که بی تو
روزم سیاهه بی تو
تو تموم زندگیمی
اشک هایم را مجازات می کنم
اما با درونم چه کنم؟
با درد هایم چه کنم؟
با کدامین نفرین میتوان آن را فرو خورد؟


می دونی مجبورم
وقتی از دورا میام
کیه که خونده یادت
بگو بدونم اینو
کیه که خونده یادت
یه جورایی سرویس آجرمونه
یه جاهایی هست فقط با تو رفتم
..
یادگارت دارم زد.jpg)
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
و ورق مي زنم صفحات دلدادگي را ،
داستان خسرو و شيرين . . .
افسانه ي ليلي و مجنون
روايت ويس و رامين ،
قصه ي فرهاد و منيژه ،
وامق و عذرا ، . . .
. . .
باز هم ورقي ديگر ،
و برگي ديگر ،
و کهن عشقي ديگر . . .
. . .
تو گويي لابلاي هر برگ ،
با ظرافتي خاص . . .
دلي پيچيده شده ،
و چشمي نگران . . .
هنوز بر لب جاده عاشقي
به انتظار نشسته ،
يار را مي جويد . . .
. . .
باز هم ورقي ديگر ،
و برگي ديگر ،
و کهن عشقي ديگر . . .
. . .
تو گويي لابلاي هر برگ ،
با ظرافتي خاص . . .
دلي پيچيده شده ،
و چشمي نگران . . .
هنوز بر لب جاده عاشقي
به انتظار نشسته ،
يار را مي جويد . . .
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من ؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بستهام به کس دل ، نه بسته کس به من دل
چو تختهپاره بر موج ، رها ، رها ، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک ، ازو جدا ، جدا من !
نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟
که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من ؟
ستارهها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو دردش متفاوت باشد
ویرانم می کند من از دست رفته ام،شکسته ام می فهمی؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام؛اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند
و یا ستاره ی کم سوی بی نشان بودم
چه خوب می شد اگر با تمام احساسم
برای خستگی ات مثل سایه بان بودم
بهار و شعر و شکوفه همیشه سهم تو بود
و من به جای دلت زخمی خزان بودم
شبیه دست تو، پیغمبر سخاوت و عشق
وسیع و ساده چو دریای بی کران بودم
چه خوب می شد اگر من به جای بغض دلت
رسول بارش غم های جاودان بودم
تمام هستی من! ای شکوه ساده ی عشق!
برای درک تو ای کاش مهربان بودم .
از یادت چو روم، میسوزد جگرم، غم آید به سرم
اگه قسمت من اینه نمیگم گناهه بخته
جون به لب شدم که شاید تو بگی میمونی پیشم
من بی تو چه کنم، ای آرام دلم، دلتنگ توام غزلم
نمیدونم که میدونی که چقدر جدایی سخته
اگه قسمت من اینه نمیگم گناهه بخته
جون به لب شدم که شاید تو بگی میمونی پیشم
از وقتی صدات پر شد تو شبام، اون رویایی شدی که نداشتم
خزون عمرم دوباره آفتابی شده، فصل سرما رفت برفاش آب شدن
برگرد، آخه جز خواستن تو، برگرد، که گناهی ندارم
د
دل به تو دادم گفتم سر سپردتم، غم و تنهاییو پشت سر گذاشتم
از وقتی نگات افتاد تو چشام، اون جادویی بودی که میخواستم
شب تاریکم پر از ستاره، آسمون تار ابراش وا شدن
برگرد، نگو حرفی ندارم، برگرد، که پناهی ندارم
دل پیرو زمین گیرم بدونت داره میمیره
میون من و تو انگار جدایی قد دریا هست
بدون همسفر جاده مثل خط موازی بود
تو رفتی ماهی دل مرد نگفتی قلبتو کی برد
با این که رفتی از پیشم هنوزم عاشقت میشم
بیا برگرد به شهر من شاید فردا دیگه دیره
پا روی عشقت میزارم، هر چی که شد پای خودت
تو بشین غصه بخور منم تماشات میکنم
کسی عاشقت نمیشه، من دیگه آخریشم
میون خاطرخواهات، عاشق واقعی کیه
من اگه نازت نکشم، رفیق راهت کی میشه
هر چی که بود تموم شده، چشام اصلا تو رو ندید
آخه تو نمیدونی، میون خاطرخواهات، عاشق واقعی کیه
رفیق همه خاطره هام من فقط تو رو میخوام
عشق تو عزیز من آره همه ی دنیامه
پیشم بمون عزیز من طاقت دوری سخته
رفیق لحظه های من تو بمون کنار من
داره بارون میباره دلم برات بیقراره
قسمت میدم عزیزم قسمت میدم بمونی
تو بگو پیشم میمونی
میگم اگه نباشی محاله من طاقت بیارم
حتی فکرشم نکن که یه روز ازت من جداشم
چشمامو ببین از عشق نترس
عاشقت هستم پیشت میمونم
حتی فکرشم نکن که یه روز ازت من جداشم
دستامو بگیر بیا با من برقص
من دوست دارم همه میدونن
عاشقت هستم پیشت میمونم
از تو تا من ساده میشم واسه عشق آماده میشم
شور و شرم با تو بودن از تو با عشق تو خوندن
خنده هات تسکینه زخم آلوده دلم
میشه حتی مرگو حس کرد و خنده زد
میشه با دستات پلی به آینده زد
من صدام از قصه ی عشقم با تو خوند
مگه میشه بی تو موند و باز زنده موند
مینویسم لحظه لحظه با تو بدنامی میارزه
حس خوبه نازنینم از تو من عاشق ترینم
میشه با دستات پلی به آینده زد
| Design By : LoxTheme.com |



